سه‌شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

معصومه يا شيوا

سلام اسم واقعی من معصومه هست اما دیگه اون اسم رو فراموش کردم و حالا اسمم شیوا شده . و تصمیم گرفتم سرگذشتم رو برای همه تعریف کنم خوب و بد و حالا که به این وضعیت افتادم نمی دونم مقصر اصلی من بودم یا جامعه و یا خانواده ام به هرحال خواننده ها می تونن قضاوت کنند .
وقتی که خودم رو شناختم توی یه خانواده کاملاً خشک مذهبی بودم چهارتا برادر که یکی از اونها از من کوچیک بود . هرچه بزرگتر می شدم محدودیتهای زندگیم هم بیشتر می شد حتی غیرت برادر کوچیکه هم گل کرده بود . وقتی ما مهمون غریبه داشتیم من نباید اصلا ً ظاهر می شدم پدرم از تجار معروف توی تهران هست هنوز هم بعد این همه سال که من به این فلاکت افتادم نگذاشتن هیچ کسی این موضوع رو بفهمه هرچند که توضیح خواهم داد که با یکی از همسایه های حجره پدرم ازدواج کردم .
اما مهمون آشنا و فامیل هم باید با مانتو و چادر توی خونه می گشتم هرچند وقتی خونه هم بودم جلوی برادر و پدرم باید با حجاب بودم طوری بار آومده بودم که اصلاً از مسایل جنسی نه تنها چیزی نمی دونستم بلکه بزرگتر که شدم حتی می ترسیدم که چنین حرفهای هم بشنوم حتی احکام اسلامی خوب یادم میاد که توی سن نه سالگی که اولین بار پریود شدم با دیدن خون نوی شرتم داشتم از ترس می مردم چون هیچ اطلاعاتی از این موضوع نداشتم وقتی مادرم فهمید تازه یه چیزای سربسته بهم گفت و از همون روز بهم گفت که هر یکماه به یکماه از همان روز یادم باشه که دستمال به خودم ببندم . آره حتی بستن نواربهداشتی برام قدغن بود چطور می تونستم برم سر مغازه به آقای مغازه دار بگم که برام نوار بهداشتی بده ؟!دوران کودکی من بسر آمد و وارد مدرسه راهنمائی شدم بعضی از دوستام خیلی شیطون بودن و بعضی حرفا پیش من می گفتن که با شنیدن اونها بجای اونها من سرخ می شدم و زود اونجا رو ترک می کردم چون خیلی مذهبی بودم توی مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همه بهم به چشم جاسوس نگاه می کردن اما پیش معلم ها خصوصاً معلم دینی عزیز بودم . تا ون موقع حتی یکبار هم به عورت خودم نگاه نکرده بودم چه برسد به برطرف کردن موهای زاید اطرافش همه جای پاهام و عورتم رو مو گرفته بود تا اینکه معلم دینی که داشت در مورد احکام توی کلاس صحبت می کرد بعد کلاس پیشش رفتم و با حیا و سرخ شدن یه مطلب ازش پرسیدم که با صحبت کردن با من کمی من رو نصیحت کرد و به بهداشت فردی من اشاره کرد . خلاصه صبر کردم یک روز که هیچ کسی خونه نبود رفتم حمام و با ماشین تراش داداشم افتادم به جون موهای زاید بلد نبودم و کلی خودم رو زخمی کردم بعدها دل به دریا زدم و یه تیغ ریش تراشی گرفتم و موهام رو با اون می زدم اولش با اون هم بلد نبودم چون دو سه جام رو زخمی کردم و وقتی عرق می کردم جاش سوزش داشت .
دوره دبیرستان رو هم یه جوری گذشت و دختر تپل و مپل و خوشگل شده بودم جوری که از مدرسه تا خونه دل همه جون های سر کوچه رو آب می کردم . خیلی شون دوستم داشتن و بعضی ها هم می خواستن یه جوری منو بزنن زمین از حرفهای که بهم می گقتن تنم می لرزید و حالت بدرو به طرف خونه می رفتم .
دیپلم که گرفتم برادرام و پدرم مخالف رفتن من به دانشگاه شدن با این تفکر که توی دانشگاه دختر و پسر باهم قاطعی هستند من درسم عالی بود و معدل دیپلم نوزده بود اما همه مخالف بودن فقط دائی خدابیامرزم وساطت کرد و کلی جلسه با پدرم گذاشت تا من دانشگاه برم اون هم فقط رشته پرستاری چون فکر می کرد این رشته فقط دخترها می تونن برن خلاصه اون سال من کنکور شرکت کردم و با اینکه می تونستم توی پزشکی قبول بشم اما پرستاری رو انتخاب کردم و رفتم دانشگاه .
روزهای اول من هم تعجب می کردم دختر و پسرها با هم درس می خوندن و با هم خیلی راحت حرف می زدن و حتی شوخی می کردن . توی کلاس ما برعکس تصور پدرم نصف و نصف دخترو پسر بودیم و اکثرا باهم رفته رفته دوست شده بودن الا من که توی دانشگاه هم نتونستم یه دوست دختر برای خودم پیدا کنم همیشه این آرزو توی دلم ماند ؟! روزهای اوج خوشگلی من بود (البته ببخشید که خیلی خودم رو تعریف می کنم اما انصافاً چهره خوشگلی دارم که این موضوع بیشتر از همه باعث همه بدبختیم شد. ) خیلی از هم کلاسیهام برام خواستگار بودن اما همه رو خانواده ام با دعوا و مرافعه رد کردن حتی کار بجای کشید که مانع رفتن من به دانشگاه شد که باز دائی بدادم رسید . ترم سه رو هم تمام کردم و در ترم سه برای کارآموزی باید هر هفته یک شب در بیمارستان کشیک می شدم

دیدن بعضی از صحنه ها برام غیر قابل تصور بود و از زن بودن خودم بیزار می شدم خصوصا وقتی یک شب ساعت دوازه به اتاق یکی از مریضها سرکشی می کردم وارد شدم دیدم مژگان هم کلاسیم روی بیمار خم شده اول چیزی متوجه نشدم اما جلو رفتم اونها هنوز متوجه ورود من نشده بودن از زیر ملافحه دیدم مژگان کیر اون پسر جوان رو توی دستش گرفته بود و تا نصف توی دهانش بود و براش داشت ساک می زد و اون پسره هم از شدت لذت چشماش رو بسته بود از ترس دیدن این صحنه تا امدم بیرون برم مژگان متوجه شد و با هل کردن جلوی من رو گرفت و گفت که اون پسره دوست پسرش هست و ... هرشب یه صحنه ای از اون هم بدتر می دیدم یک شب دکتر جوان توی اتاق رختکن پرستارها یکی از پرستارهای رسمی بیمارستان رو از کمر به پائین کاملاً لخت کرده بود و از پشت کرده بود توی جلوی اون که بعد یک هفته معلوم شد که خانوم شوهر داشته و حراست هردوتای اونهارو اخراج کرد و ........بی شرمی تا حدی بود که حتی به من هم بعضی از پرسنل شیفت شب پیشنهاد می دادن .

اونجا نمی تونستم از روی روپوش سفید چادر سرم کنم و وقتی روپوش می پوشیدم هرچند که گشاد بود اما همیشه فکر می کردم که لخت هستم . خیلی ها دوست داشتن تن و بدن من رو مثل همه پرستارهای دیگه که یه روپوش تنگ به تن دارند ببینند به همین خاطر یک روز که سر کار آمدم توی رختکن روپوشم سرجاش نبود بجای اون یه روپوش تنگ گذاشته بودم اون رو نپوشیدم و رفتم پیش سوپروایزر که یه پسره بود که من همیشه از نگاهش خوشم نمی آمد خیلی هیز بود اما هرچی گفتم گفت نمی شه مقررات بیمارستان بالا خره اجباراً پوشیدم و اولین روز بود که با یه لباس تنگ که کپل کونم رو قشنگ نمایان می کرد تنم کردم . اون هم از فرصت استفاده کرده بود و همش یه کاری می کرد که پشت سرمن راه بره و خوب از این فرصت استفاده کنه هرکاری می کردم مثل کنه بهم چسبیده بود دست آخر هم آخر شب توی اتاق استراحت گیرم آورد با کلی زور و اجبار از روی شلوار فقط تونست بهم بچسبونه اما کلی پستونهام رو با دستش از روی لباس مالید اولین بارم بود که به این شکل توسط یه غریبه مورد تجاوز قرارگرفتم اما از شانسم زود ولم کرد و رفت اون شب کلی گریه کردم و به شانسم که خوشگلی بود نفرین دادم از فردا تصمیم گرفتم به بیمارستان نرم اما حراست قبول نکرد و من هم نمی تونستم موضوع رو بگم چون از آبروی خودم می ترسیدم تا اینکه دائیم فوت کرد و تنها حامی من و بعد از یکسال که من داشتم فارغ التحصیل می شدم پسر همسایه حجره بابام برای من خواستگار شد و با اصرار بابام و برادرام من ترک تحصیل کردم و با یداله ازدواج کردم.
هیچی از شب زفاف نمی دونستم و وحشت زیادی داشتم اصلاً تصور نمی کردم که اون شب من لخت میخواهم بغل یداله بخوابم از این ترس همش گریه می کردم اما چاره نداشتم مثل یه گوسفند رام سر سفره عقد نشستم و تا شب تحمل کردم و همش توی دلم می ترسیدم آخر شب که اکثر مهمونها رفتن نوبت ما بود که داخل حجله بشیم. وارد یه اتاق شدیم یه لحاف و تشک روی زمین پهن شده بود و یه دستمال سفید هم روی متکا گذاشته بودن از این مراسم یه چیزای شنیده بودم و می دونستم یداله باید با اون دستمال سفید خون من رو پاک کنه و ببره به همه نشون بده تا همه بفهمند که من باکره بودم با لباس عروس روی تشک نشستم یداله باهام اصلا حرف نمی زد یه نگاه بهم کرد بعد چراغ رو خاموش کرد همه جا تاریک بود اصلاً چیزی رو نمی تونستم ببینم ترسم بیشتر شد که یهو متوجه شدم که دستهای یداله روی شانه هام واستاده چیزی معلوم نبود اما خیلی ترسیده بودم . یکمی فشار داد تا روی زمین دراز بکشم اما مقاومت کردم که فشارش رو بیشتر کرد و مجبور شدم روی تشک بیفتم تا آمدم به خودم بیام توی تاریکی حس کردم که یداله با دستش بند شرتم رو گرفت و سریع تا روی زانوهام پائین کشید چند لحظه نگذشت که یه چیز گرم و سفت رو روی کسم حس کردم امان بهم نداد اصلاً گیج بودم که چنان دردی قسمت پائین تنم خصوصا روی کسم حس کردم که دیگه هیچی نفهمیدم . وقتی به هوش آمدم هنوز همه جا تاریک بود اما صدای هل هله و شادی افراد خانواده یداله که به اون تبریک می گفتن رو می شنیدم آره من باکره بودم از جام بلند شدم و چراغ رو روشن کردم دیدم یکمی آب خون روی اطراف لبهای کسم باقی مانده و جای اون هم خیلی می سوخت به این شکل زندگی مشترک ما آغاز شد و هرشب این کارما بود که یداله بعداز شام دو رکعت نماز می خواند من می رفتم توی اتاق و می خوابیدم و اون وارد می شد و اول چراغ رو خاموش می کرد و بعد توی تاریکی بدون اینکه من رو لخت کنه شرتم رو پائین می کشید اون کیر سفتش رو که هرگز من ندیدم رو توی من می کرد یکمی تکانش می داد بعد که راحت می شد می رفت حمام و راحت می گرفت و می خوابید.
یکسال که گذشت اما من بچه دار نشدم و این موضوع برای خانواده یداله خیلی مهم بود و اون رو تحت فشار گذاشته بودن و اون هم هرشب وقتی من رو می کرد با حرص و عصبانیت چنان کیرش رو می کرد که از شدت درد فقط بهش التماس می کردم اما کارساز نبود دست آخر دکتر رفتیم و متوجه شدیم که ایراد از من هست یعنی من نمی توانستم بارور بشم همین موضوع باعث شد که یداله من رو طلاق داد. بعداز طلاق وضعیتم بدتر شد نه می توانستم ادامه تحصیل کنم و حتی از خونه بیرون نمی رفتم و مثل زندانی توی خونه بودم نه برادرهام ونه پدرم به من محل نمی گذاشتن و من رو مایه ننگ خانواده می دونستن . ششماه گذشت و من رنگ بیرون از خانه رو ندیده بودم که یک مرد 50 ساله خواستگارم شد وای داشتم دیوانه می شدم اون مرد می دانست که من نمی توانم بچه دار بشم پس چرا می خواست با من ازدواج بکنه مگر غیر از این بود که فقط می خواهد از من لذت ببرد اما چرا پدر و برادرانم قبول کردن ؟! با زهم به اصرار پدرم با آن مرد ازدواج کردم از همان اول تمام بدبختی من شروع شد اون هم مشکلی داشت ساعتها طول می کشید که حشری بشه و یکمی کیرش راست بشه و من مجبور بودم کلی براش ماساژبدم اما وضعیت مالی خوبی داشت . و من از هر حیث راحت بودم خیلی هم دربند نماز و اسلام و... حرفها نبود رفته رفته کارهای دیگه رو از من می خواست یعنی یک شب بهم گفت که برگردم تا اون بتونه از پشت من رو بکنه این حرف اون من رو ناراحت کرد و کلی باهاش دعوا کردم اما چند روز بعد یه ماشین برام خرید کم کم من هم عوض می شدم چادر رو کنار گذاشته بودم و با مانتو بیرون می رفتم و با بی حوصلگی نماز می خواندم تا اون شب که برام یه ماشین خوشگل خرید و شب باز هم از من خواست که برگردم من نتونستم مقاومت کنم راضی شدم که اون رفاه رو با آنچه که شوهرم از من می خواد عوض نکنم برگشتم و اون با شهوت تمام کپل کونم رو با دستهاش می مالید بعد یکمی کرم مالید وقتی سر کیرش رو به چاک کونم چسباند از گرمی اون تمام بدنم مور مور شد توی همین حس آروم آروم درد داشت کونم رو آزار می داد هرچی بیشتر تو می رفت درد هم بیشتر می شد .
اون شب من اولین تجربه سکس از پشت رو کردم و از همون شب به بعد دیگه نماز و اون عبادات رو کنار گذاشتم و بعداز اون شب همه کار برای شوهرم می کردم ساک می زدم و بیشتر از همه از کون بهش می دادم اما هرگز از اون خوشم نمی آمد چون تفاوت سنی ما زیاد بود . از طرفی هم چون ناتوان بود خیلی برای من سکس با اون لذت نمی داد به هرحال همه امکانات رفاهی رو دراختیارم گذاشته بود و من هر روز برای خرید به بیرون می رفتم چندتا دوست خوب هم پیداکرده بودم دیگه اون معصومه سابق نبودم که می ترسید موهای سرش رو کسی ببینه بلکه اون هارو رنگ کرده بودم و سعی می کردم جلوی دوستام بیشتر پز بدم شلوار کوتاه که موچ پاهام تا قسمتی از ساق سفیدم رو بیرون می گذاشتم می دونستم وفتی توی گلستان دارم راه می رم دل همه جوانها رو می برم از نگاهها و متلکهای که برام می انداختن نی تونستم بفهمم . دیگه بعضی وقتها وقتی یه پسر خوش تیپ می دیدم دلم براش می تپید و حشری می شدم از اون روز اسمم رو عوض کردم و شیوا گذاشتم . شراره و میترا هم دونا دوست حسابی بودن که واسه اینکه من پولدار هستم همش با من بودن و سعی می کردیم سربه سر جوانها بگذاریم از این همه ثروت و خوش گذرانی لذت می بردم و شوهرم هم با من کاری نداشت.

این وضعیت تا جائی کشید که روزی شراره من رو به شرکتی که داشت اونجا کار می کرد دعوت کرد و با یه مردی قوی هیکل و چهارشانه اما واقعاً خوش تیپ آشنا کرد یعنی شراره توی اون شرکت به عنوان منشی بود البته خودش گفته بود که با صاحب شرکت رابطه هم داره وقتی من رو به صاحب شرکت و اون مرده معرفی می کرد امیر رو به عنوان وکیل شرکت معرفی کرد یه چندبار اون رو توی گلستان دیدم اولش فکر کردم اتفاقی اون رو دیدم اما بار سوم من رو دعوت کرد باهم یه جای بشینیم . امیر شروع به صحبت کرد و خیلی متین و با وقار صحبت می کرد اما من از نوع صحبت کردنش عاشقش شده بودم اما چیزی بهش نگفتم . چندبار هم باهم جلسه گذاشتیم دوست داشتم ببینم وضع مالی اون چطور هست خلاصه با هم یکی دوبار دفترش رفتم خیلی باکلاس بود و با هم یه چند جا که ادعا می کرد داره همزمان با وکالت ساختمان سازی می کنه و.... من هم عاشق خودش بودم و هم حس می کردم اگه از شوهرم جدابشم و با امیر ازدواج کنم خوشبخت می شم امیر هم خیلی برام قربون صدقه می رفت تا اینکه یک روز دعوتم کرد برم دفتر کارش. ساعت چهار بود که رفتم اونجا کلی باهم حرف زدیم اون مهربانت تر از همیشه بود کنارم روی مبل چرمی نشست و دوباره شروع کردیم به حرف زدن که اون دستش رو انداخت دور گردنم طوری که انگشتان دستش از روی مانتو روی سینه هام افتاد گرمی دستش رو روی سینه همام حس می کردم و کم کم تحرکات سفت شدن سینه هام رو حس کردم . مخالفت نکردم و اون بعد از مدتی صورتش رو آورد جلو و گفت .....: عزیزم می تونم ببوسمت چشمام رو بستم و گفتم ....: آخه ..... آخه نداره واقعا ً که دوستت دارم بعد بدون اینکه صبر کنه لبهام رو به لبش چسباند و محکم من رو بغل کرد من رو می بوسید و بیشتر به خودش فشار می داد صورتم رو به صورتش می مالید و بو می کرد دستهاش هم تمام بدنم رو ماساژ می داد تا اومدم به خودم بیام دیدم روی مبل چرمی داز کشیدم و امیر روی من خوابیده و هی من رو می بوسه من هم خوشم می امد و نمی خواستم مقاومت کنم . امیر هم دید که من مخالف نیستم دکمه های مانتو رو باز کرد و همینجور که روی من میلولید مانتو رو از تنم درآورد و دوباره شروع کرد به مالیدن سینه هام وقتی دست می کشید متوجه شد که من از زیر لباس سوتین نپوشیدم یه لبخند زدو گفت ......: وای که شما همون زنی هستید که من همیشه آرزو می کردم باهاش ازدواج کنم -با یه چشمک بهش گفتم ...: چطور مگه چیزی نگفت و از لب بلوزم گرفت و کشید بالا و با دیدن پستونهای سفت و ورم کرده من تحمل نکرد با سر شیرجه زد و نوک سینه راستم رو به دهن گرفت و شروع کرد به مکیدن چنان میک می زد که آخ و اوفم بلند شد . گرمی کیرش رو روی شلوار لی تنگم حس می کردم و پف کردگی روی شلوارش می شد فهمید که شق شق شده امیر اون رو به من می مالید و با دستهاش سینه هام رو می مالید به هم و لای اون رو با زبون لیس می زد . واقعا از این کار امیر لذت می بردم این کار اون خیلی طول کشید . انگار می دونست که من خیلی حشری هستم دست آخر رفت پائین تر و با شکمم باز می کرد و می بوسید دستش رو انداخت و دکمه شلوارم رو باز کرد و زیپ رو هم بلافاصله پائین کشید مهلت نداد و محکم کشید پائین چون شلوار به تنم تنگ بود شرتم هم به همراه شلوار پائین کشیده شد که با دیدن کس تراشیده شده و ترو تمیزم دیوانه شد و دیگه بقیه شلوارم رو پائین نکشید و روی زانوهام ول کرد و رفت سراغ کسم یه دستی کشید و گفت .....: جون تو شرتم پات نبود یه خنده ای بهش کردم گفتم ....: نه دیونه تو هول هستی این هاش توی پام بود -بعد سعی کردم شلوارم و شرتم رو از پام در بیارم و پرت کردم یه طرف و با دستم شرت سفیدم رو برداشتم و جلوی صورتش گرفتم . امیر با دیدن شرتم اون رو از من گرفت و مچاله کرد روی صورتش و شروع کرد به بو کشیدن بعد گفت .....: وای جون چه عطری عزیزم همیشه عطر بهش می زنی ؟ ..... : آره من هر هفته اپیلاسیون می کنم و هر روز بعد حمام به همه جام عطر می زنم ......: جون دارم می بینم انصافاً که خیلی خوشکل هستی ببخشید مثل این مانکن های زیبا توی سایتهای اینترنتی شدی - یکمی از این حرفها باهم زدیم که امیر دیگه نمی تونست خودش رو بیشتر از این - کنترل بکنه شرتش رو که پائین کشید با دیدن کیر به اون کلفتی و بزرگی هم باورم - نمی شد و هم شوکه شدم وای خدا اصلاً غیر قابل تصور بود البته امیر هیکل درشت و تنومند داشت اما هرگز فکر نمی کردم کیرش به اون بزرگی و کلفتی باشه بی اختیار وای گفتم که امیر با غرور تمام نگاهی بهم کرد و گفت .......:
جونم عزیزم چی شد.......: وای امیر این چیه دیگه یه خنده ای کرد و از ته کیرش کرفت و به سمت من بلندش کرد بعد گفت .......: مگه چیه هنوز کاملا شق نکردم ......: وای بمیری هنوز شق نکردی اینجوری هست وای به اینی که شق کنی ......: خوب حالا توی که بره اون وقت می بینی با این جمله هردوتا پام رو داد بالا که خودش رو زیرم جا کنه . با یه لندی برگشتم بهش گفتم .......: نه نه امیر کافیه اصلا ً.......: ا چرا عزیزم هنوز اصل کاری مونده واسه چی .......: راستش راستش .......: خوب فهمیدم باور کن مواظب هستم اصلاً اذیتت نمی کنم سعی می کنم هرجای که بیشتر دردت اومد دیگه ادامه ندم با این حرفها و نوازشهاش من کاملاً خر کرد بعد ازش خواستم یکمی چرب کنه .که زود بلند شد و از توی کشوئی میزش یه تیوپ بیرون آورد شبیه کرم نبود ازش پرسیدم اون چی هست که گفت هیچی یه کرم که هم چرب می کنه و هم بی حس کننده است . با نوک انگشتش با دقت به همه جای کیرش مالید تازه داشت راست راست می کرد از قبل هم بزرگتر شد از دیدن کیرش دلم داشت هوری می ریخت می دونستم باید خیلی درد داشته باشه بعد خم شد و از همون کرم به لبهای کسم مالید چنان با دقت این کار رو می کرد که معلوم بود توی کارش خیلی وارد هست یکمی از همون کرم رو هم به کونم مالید که با انگشت یه ذره فشار داد تا بند انگشتش توی کونم رفت دستش رو عقب زدم و بهش گفتم .......: اوی اوی نه دیگه اونجا نه .......: وای عزیزم اصل کاری که اونجاست .......: نه خیر هم ببین راست میگم امیر اگه بخوای اون کار رو بکنی همین الان می رم ......: خوب خوب هرچی تو بگی بعد کرم رو روی میز گذاشت و من رو روی مبل چرمی خوابوند خودش هم به لبه مبل تکیه داد بعد پاهام رو گذاشت روی شانه هاش حالا لای پاهام کاملاً از هم باز شده بود و آماده دریافت کیر کلفت امیر بود. اصلاًعجله نداشت خیلی خونسرد و با دقت سر کیر کلفتش رو به لبهای کسم می مالید و با چوچولم بازی می کرد انقدر این کار رو کرد که حس می کردم که کاملاً حشری شدم لبهای کسم از شدت تحریک کلفت تر شده بود امیر هم مالش های خودش رو رفته رفته بیشتر می کرد که یک دفعه سوزش عجیبی توی کسم حس کردم بی اختیار جیغی کشیدم و واسه تحمل به چرمی مبل چنگ زدم . راحت می تونستم تو رفتن کیرش رو توی کسم حس کنم یکمی سرم رو بالا آوردم تا ببینم توی چه وضعیتی هستم وای هنوز چیزی تو نرفته بود شاید یک سوم کیرش تو من نبود اما بقدری داشتم می سوختم که حد نداشت . بی اختیار ران های پام که نزدیک صورتش بود شروع به لرزیدن کردم و از اون می خواستم که تو تر نبره ........: وای ای ای امیر بسه بسه دیگه تحمل ندارم تورو جون خودت بسه دارم می میرم آخ که داره بدجوری می سوزه ........: وای جون جون باشه بیشتر از این تو نمی برم وای نمی دونستم چکار کنم هنوز حرکت رفت و برگشتی انجام نداده بود می دونستم اگه بخواد این کار رو بکنه از درد می میرم توی همین فکر بودم که امیر آروم آروم کیرش رو کشید بیرون اما دوباره داد تو این کار رو به آهستگی انجام می داد تا من کمتر اعتراض بکنم . اما رفته رفته حرکتش رو تند تر می کرد من هم دردم بیشتر می شد و بیشتر جیغ می کشیدم سرم رو بالا گرفته بودم نمی تونستم راحت نفس بکشم و هی جیغ و داد می کرد و از امیر می خواستم که تموم کنه اما انگار امیر از این وضعیت بیشتر لذت می بره . با اینکه به قول امیر کرم بی حس کننده مالیده بود بهم اما واقعاً از درد داشتم به خودم می پیچیدم چنان مبل رو چنگ زده بودم که بعدا که کارمون تمام شد دیدم یه چند جای روکش مبل رو با ناخنم کندم . توی این وضعیت بودم و اصلاً نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم تا ببینم توی چه وضعیتی هستم چون هرچی من با زور خودم رو عقب می کشیدم تا اون بیشتر از اون تو نبره اما امیر هم پیشروی می کرد تا جائی که سرم به تکیه گاه مبل گیر کرده بود کمر و پاهام هم که کاملاً در اختیار امیر بود هیچ راهی جزء اینکه درد رو تحمل کنم تا اون راحت بشه و من رو ول کنه . اما انگاری تمومی نداشت وقتی موهای پرپشت کیرش رو روی پوست بغل کسم حس کردم فهمیدم که امیر زده زیر قولش و همه اون کیر کلفت رو توی من جا کرده با هزار زورو زحمت یکمی خودم رو جابجا کردم تا وضعیتم رو ببینم و به زور بهش گفتم ........: آخ نامردی کردی امیر قول دادی که تا ته نکنی اما انگاری اون دیونه شده بود جوابم رو نمی داد و مشغول کار خودش بود از تو حس می کردم که رحمم داره پاره میشه اما هیچکاری نمی تونستم بکنم امیر دیونه شده بود توی همین حال بودم که امیر جفت پاهام رو از روی شانه هاش برداشت و جفت جلوی من گرفت و چندتا ضربه به همین شکل بهم زد که از درد داشتم می مردم فکر کردم کارش تموم شد اما وای چون همین جور که کیرش توی کسم بود با چرخواندن پاهام من رو به پشت برگرداند از درد یه چند ثانیه هیچی نفهمیدم حتی گوشهام اون لحظه صدای جیغ خودم رو نشنید نفهمیدم چی شد اما وقتی یکمی حالم جا آمد دیدم روی مبل دمر خوابیدم و پاهام روی زمین افتاده و روی زانو به مبل تکیه داده بودم و سینه هام روی مبل قرار گرفته بود اما هنوز کیر امیر توی کسم بود و هی تند وتند داشت حرکت رفت و برگشتی می کرد جای برای اعتراض نداشتم کاملاً در اختیار اون بودم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم چون با اون هیکل قوی خودش من رو کاملاً بغل کرده بود و اصلا ًنمی گداشت حتی یه تکان هم بخورم .
درست نیم ساعت بود که من رو داشت از کس می کرد اما نمی دونم چرا آبش نمی آمد از این روش هم که خسته شد کیرش رو بیرون کشید و کنار مبل روی زمین داز کشید و ازمن خواست روی کیرش بشینم با ناله و زاری بلند شدم ازش خواهش کردم که دیگه تموم کنه اما اصرار می کرد چاره نداشتم پاهام رو از هم باز کردم و به دوطرف پاهش گذاشتم و آروم روی کیرش به حال چنباتمه نشستم مجال نداد با نزدیک شدن کسم فوری کیرش رو کرد توی کسم و محکم بغلم کرد توی این وضعیت یکمی راحت تر بودم و درد کمتری داشتم دستاش همش داشت کار می کرد و چنان من رو محکم بغل کرده بود که موهای سینه هاش کخ به پستونام مالیده می شد یه حس خوبی بهم دست می داد حالا دیگه من هم اورگاسم شده بودم حس کردم که داره سوراخ کونم رو با انگشت می ماله که یهو انگشت وسطش رو کرد تو وای درد داشتم جیغ کشیدم و دستم رو بردم جلو تا نزارم بیشتر ببره تو اما مچ دستم رو گرفت و کنار کشید با دست دیگم این کار رو کردم که اون رو هم کنار زد با هربار ضربه از پائین به کسم دوسه بار انگشتش رو توی کونم جلو و عقب می کرد راستش تا اون موقع هم زمان از دو طرف تحریک نشده بودم . از من انکار بود و از اون اجبار که حوصله اش رو سر بردم که یهو هم خودش و هم من رو بلند کرد و محکم روی مبل به حال دمر انداخت اولش فکر کردم دوباره می خواد از کس بکنه اما وقتی دیدم سر کیرش به کونم چسبید فهمیدم که می خواد چکار بکنه سعی می کردم نزارم کارش رو بکنه و هی ازش خواهش ی کردم اما دیوانه وار مشغول کار خودش بود دو سه بار بهش لگد زدم اون هم چند تا سیلی زد روی کپل کونم . کونم رو چنان سفت گرفته بودم که نتونه هیچ کاری بکنه اما همچنان سعی می کرد که چاک کونم رو از هم باز کنه با دست از پشت چنگ زدم به ران پاش و محکم ناخنم روکردم توی پاش که یکمی زخمی شد اما دست بردار نبود موچ هر دو دستم رو گرفت و پشت کمرم نگه داشت یه چند تا سیلی محکم زد به کپلم یه لحظه شل شدم که امیر از فرصت استفاده کرد و سر کیرش رو تونست بمنه تو کونم چون چربی هم بود کمک کرد تا راحت تر بتون این کار رو بکنه باز هم از شدت درد البته اینبار بیشتر بود هم گوشهام چیزی نشنیدن و هم از حال رفتم اما هنوز درد رو حس می کردم امیر هرچی زور داشت داشت می داد طوری که از شدت لذت اون هم داشت داد می زد هرچی تو تر می رفت دردم بیشتر می شد حس کردم که کونم داره از هم جر می خوره چنانان می سوختم که حدو حساب نداشت از شدت درد گریه ام گرفت اما امیر دیونه اصلاً گوشش بدهکار نبود از ناچاری با مشت روی مبل می زدم و چندتا هم فحش نثار امیر کردم و می گفتم که نامرده اما امیر از این کارهام بیشتر لذت می برد چون هرچی من فحش می دادم اون تندتر حرکت رفت و برگشتی کیرش رو انجام می داد هنوز هم باورم نمی شه کونم چه جوری اون کیر کلفت و بلند رو توی خودش جا داد اما حس می کردم که الان باید روده هام از هم پاره بشه چنان درد داشتم که قابل وصف نیست بعد از مدتی کیرش رو کشید بیرون و چند لحظه بعد گرمی آب کیرش رو روی کپل کونم و کمرم حتی تا پشتم و گردنم که پاشید حس کردم . یه چند دقیقه به همون حال ماندم بعد که برگشتم دیدم امیر از ضعف روی زمین دراز کشیده و با کیرش بازی می کنه غرق در عرق با ناراحتی چند تا فحش نثارش کردم و گفتم .......: امیر خیلی بی شعور قرارمون اینجوری بود احمق .......: وای شیوا جون مرسی تا حالا اینجوری کون نکرده بودم ......: برو گم شو احمق نفهم دیوس من و باش که فکر می کردم دوستم داری می رم ازت شکایت می کنم که امیر با ناراحتی از روی زمین بلند شد و دو تا کشیده زد توی گوشم و گفت .......: برو جنده خانومی هرکاری خواستی بکن . مگه جنده نیستی اصلاً تصور نمی کردم که امیر بزنه توی گوشم هنوز در سیلی رو توی گوشم حس می کردم از ناراحتی زدم زیر گریه و نا خواسته حمله کردم طرفش و با فحش بهش گفتم ......: جنده اون نه نه ت بی شرف که امیر من رو گرفت و گفت .....: چطور شد می خوای چکار کنی مگه از رو نرفتی هان حالا نشونت می دم بعد روی من نشست و دونا کشیده زد توی صورتم و با دست صورتم رو گفت و فشار داد تا دهنم از هم باز بشه و با دست دیگه کیرش رو چسبوند به لبهای دهنم و با حرص و عصبانیت گفت ........: بیا حالا نشونت می دم جرت می دم جنده تا به فهمی با کی طرفی وای کار رو بیشتر خراب کرده بودم وقتی دست انداخت و دو تا انگشتی کرد توی کسم کشید بالا فهمیدم که واقعا می خواد جرم بده هلش دادم از روم کنارزدم و شروع کردم به التماس کردن .......: باشه باشه امیر غلط کردم باشه امیر ولم کرد و از روی من بلند شد و گفت .......هان حالا شد یه چیزی یالا بلند شو کس و کونت رو جمغ کن بزن به چاک تا دوباره نکردم توی اون کونت سریع از جام بلند شدم و شرت و کرستم رو از این ور و آن ور پیدا کردم و با عجله پوشیدم گریه ام گرفته بود از اینکه گول این آدم کثیف رو خورده بودم . اما امیر همچنان داشت بهم بدو بیرا می گفت .......: جنده نیستی هه هه آره من که باورم شد تو شوهر داری خاک تو سر شوهرت بعد زد زیر خنده .




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر