چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

سكس با برادرم

پدر ومادرم رفته بودند سفر....فقط من و دادشم توي خونه بوديم چقدر خوابم ميومد...آرش برادرمه...21سالشه و 3 سال از خودم بزرگتره... وقتي ديد خوابم مياد گفت:خب برو بخواب...شب بخير گفتم و رفتم...لباس خواب نازكم و پوشيدم و براي اينكه راحت تر بخوابم شلوارم و بيرون آوردم و با شورت و البته لباس خوابم خوابيدم و خيلي زود به خواب رفتم نيمه هاي سحر بود احساس كردم كسي داره به بدنم دست مي زنه اولش ترسيدم ولي بعدش كنجكاو شدم ببينم چيه...داشت دستاشو خيلي آروم جوري كه من بيدار نشم به روي كونم مي زد.تنها فاصله كونم با دستش همين پيراهن نازك خوابم بود...بعضي وقتا فشار مي داد و دستش خيلي راحت در نرمي كونم فرو مي رفت...چه دستاي داغي داشت... بعد چند دقيقه جرعتش بيشتر شد و دستاشو به پستانهايم رساند و حتي يكبار نوك پستانم و با دستش گرفت و از صداي نفس هاش حدس زدم بايد آرش داداش خودم باشه...نيم ساعت گذشت و همچنان كارش تكرار مي كرد...نفسم از توي سينه در نميامد و جلوي خودم داشت خيس مي شد...آرش دست از كار كشيد با خودم فكر كردم كاش كمي ديگه ادامه مي داد و داشتم ناميد مي شدم كه دستاي گرمي مستقيم ران هاي لختم و لمس كرد...واقعا شكه شدم.نمي دونستم اينهمه لذت داره... بازهم خودم را بخواب زدم...دستاشو به لاي پاهام رساند و آرام مالش مي داد و حتي دستاشو بالاتر آورد تا رسيد به پستانهايم...پستونم كمي سفت شد بود و كسم كه دیگه خيس خيس بود...داشتم ديوانه مي شدم...چه لذتي......آرش لباي خوابم و كاملا بالا زده بود و سعي مي كرد زير نور چراغ خواب پاهايم و ببينه....شورتي كه پوشيده بودم فقط جلوي كسم و سوراخ كونم و مي پوشند و بوسه آرام آرش به كونم نتيجه تلاشش بعد 2 ساعت بود...خيلي عجيب بود ديگه اصلا خوابم نميومد و اجازه مي دادم هر كاري مي خواد بكنه...ناگهان بين دو كپه كونم يه چيز بزرگ ولي خيلي داغ و حس كردم...حدس زدم كيره ولي يعني كير اينقدر بزرگه!...كيرشو آروم به بدنم مي زد....چيزي مثل مالش...نمي دونم فكر مي كنم از بس به درجه شهوت رسيده بود نمي دانست چون كيرشو قشنگ گذاشت بين دو رانم و تازه متوجه كلفتي كيرش شده بودم.شايد به اندازه يك ليوان...خودمو كمي تكون دادم كه يعني خوابم...فوري كيرشو دور كرد و چند دقيقه دست به كاري نزد اما بعد از چند دقيقه كاري كه مي ترسيدم اما دلم مي خواست انجام بده انجام داد...آرام دكمه شورتم و باز كرد و...مي ترسيدم بفهمه خودمو خيس كردم....شورتمو در آورد و دستشو گذاشت روي رم هاي بلندم...دستش خيس شد به دستش به كسم فشار وارد مي كرد و كسم اونقدر نرم بود كه خيلي راحت فرو مي رفت...آرام به سوراخ كون و كسم دست مي زد ديگه داغ داغ شده بودم.احساس كردم كونم با دستش خيس كرد...انگشتش و داخل كونم كرده وبود و مي چرخاند....خيلي خوشم آمد...و دوباره كيرشو به كونم چسباند...كاشكي مي تونستم به كيرش دست بزنم...سر كيرش و درست گذاشت روي سوراخ كونم...با آن گرماي هيجان انگيز كير برادرم كاملا داغ داغ بودم...چند بار به آرامي فشار داد و يكباره داخل كونم كرد....دردش آنقدر زياد بود كه جيغ كوتاهي كشيدم...آرش فورا كيرشو بيرون آورد نشستم و دستم و گذاشتم روي كونم و مالش دادم خوب بشه....گفتم آرش داري با من چيكار مي كني...از زير نور چراغ خواب بدن لخت لختش و ديدم و كير كلفتي كه كه دلم را برده بود....چند نگاهم كرد سرم و انداختم پايين...دوباره بهم نزديك شد....مقاومتي نكردم و شروع كرد به ليسيدن كسم....اين ديگه چه جورش بود...توي عمرم چنين لذتي نبرده بودم...آرش حالا ديگه به سختي جاهاي حساس بدنم و فشار مي داد و پستانم و مك مي زد...گفت بخورش....گفتم چي؟گفت كيرم...گفتم كثيفه!....گفت:تو هم كه ناز مي كني خوب بخواب...دمر خوابيدم و چراغو روشن كرد....توي روشنايي كمي خجالت مي كشيدم به هر حال داداشم بود...اما آرش بي خيال نسشت روي دو تا رانم و كونم و مالش داد...احساس كردم كونم دوباره شل شده و آرش هم باز كيرشو داخل كونم كرد...نه به شدت قبل اما بازهم توي كونم درد شديدي احساس كردم و از آرش خواستم درش بياره...آرش گفت:پس مي زارم لاي پاهات تا دردش بره...كير خودش و زير كس و روي كون مرا با آب دهان خودش و من كاملا خيس كرد و بعد شروع كرد...صداي جلق جلق كيرش با كونم فضاي اتاقئ پوشانده بود با هر حركت رفت و برگشت كيرش به پايين كسم مي خورد و احساس مطبوعي بهم دست مي داد و در يك لحظه درد بسيار شديدي توي كسم احساس كرد...احساس كردم آرش خداقا نصف كيرشو داخل كسم كرده چيغ بلندي كشيدم اما آرش كه نزديك انزال بود متوجه نبود و براي بار دوم كيرش درون كسم رفت ولي اندفعه تقريبا همه كيرش...كيرش 18 تا 20 بلندي داشت....يكباره كيرشو از كسم دور كرد و آورد طرف صورتم...در حالي كه هنوز كسم به شدت درد مي كرد يه گرمي روي صورتم كردم و يك بوي عجيب....دست زدم چقدر غليظ بود نمي دونستم اين چيه ولي ديدم كير آرش نزديك صورتم بود و داشت مقداري از همون آب سفيد رنگ از كيرش چكه مي كرد.......كنجكاوي نكردم و فقط گفتم:آرش خيلي درد مي كنه....گفت:كجا؟كونت...چقدر راحت اين كلمه را ادا مي كرد...گفتم نه جلوم...خودم نگاه كردم ديدم كه تختم خوني شدم وروي كسم خون ديده مي شه...توي مدرسه شنيده بودم كه وقتي پرده بكارات پاره مي شه خون مياد...از آرش پرسيدم:ببين چيكار كردي...حالا چيكار كنمو بغض گلوم و پوشنده بود....آرش آرام منو بوسيد هنوز گرم بودم وقتي كيرش كه ديگه نرم شده بود روي كسم گذاشت كمي آرام تر شدم....من و برد حمام و خيلي با حوصله من و تميز كرد يكي از بهترين لباسهامو آورد و دوباره ماچم كرد...احساس خوبي بهم دست داد...آرش گفت:بي خيال دختر عمو هم كه ازدواج كرد پرده نداشت...كسي نمي فهمه....و با همين حرفها من و تسكين داد خوشحال شدم و تصميم گرفتم اينبار درخواست آرمين دوست پسرم و براي رفتن به خونشون رد نكنم...به آرش گفتم... گفت:حالا خوب شد رات انداختم!....يه چيز پلاستيكي بهم داد كيرشو در آورد و چيز پلاستيكي روي كيرش كشيد و گفت اگه با كسي مي خواستي رابطه داشته باشي از اينا داشته باشي حامله نمي شي...حواسم به حرفهايش نبود قلبم داشت تند تند مي زد براي اولين بار كيرشو با دستام گرفتم دوباره سيخ شده بود و خيلي هم گرم! گفت:ليس مي زني.....آرام بوسيدمش و هنوز كار را شروع نكرده بوديم كه صداي زنگ خانه آمد...پدر و ماردم برگشته بودند

سه‌شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

كس دادن به داداشم

دیدن عکسهای مجله سوپری که از دوستم تو مدرسه قرض کرده بودم کافی بود تا حشریم کنه.تواتاقم پشت میز بودم و در رو بسته بودم و مجله رو گذاشته بودم رو میز و داشتم نگاه میکردم و دستمو برده بودم تو شرتم و سعی میکردم با کوسم ور برم. دیدن کیرهای به اون گندگی و تمیزی که داشتن کوسای به اون خوشگلی رو جرررررر میدادن حسابی حشریم کرده بود و دوست داشتم یکی از اون کیرا رو داشتم و میتونستم روش بشینم و کوسم رو پر شده حس کنم.دوست داشتم کیر اون پسر موطلاییه رو بگیرم تو دستم و انقدر براش ساک بزنم و باهاش ور برم که آبش بیاد و دهنمو پر کنه از آب کیرولی حیف.نصیب من یه شمع خشک و خالی بود که باید میمالوندم رو چوچوله ام و گاهی هم میبردمش دم سوراخ کوسم و آروم بازی میکردم و خودمو ارضا میکردم. توهمین حال بودم که یهو دراتاقم باز شد و برادرم اومد تو.ترسیده بودم و عصبانی شده بودم که چرا در نزده تا زود تر خودمو جمع و جور کنم.بهش گفتم:
مگه نگفتم قبل ازاینکه درو بازکنی باید دربزنی؟؟؟
بیچاره خجالت کشیده بود که بازهم حرف خواهر بزرگشو گوش نکرده و شروع کرد به معذرت خواهی کردن.خوشبختانه چیزی هم نمی تونست ببینه و من سریع خودمو جمع و جور کرده بودم و مجله سوپر رو هم گذاشته بودم زیر کتابا.
گفتم چیه؟؟؟
گفت: یه سوال دارم
ها؟
خارکسده یعنی چی؟؟؟
سرخ شده بودم و مونده بودم چی بهش بگم
گفتم :کی اینو گفته؟
گفت: تو خیابون با یکی از بچه ها دعوام شد بهم گفت خارکسده.منم نفهمیدم یعنی چی ولی حسابی زدمش.
باخودم فکر کردم بچه دوازده ساله خب نمیدونه خارکسده یعنی چی حتماً ولی برام عجیب بود چون بچه های این دوره و زمونه خیلی پدرسوخته تر از این حرفان
بهش گفتم:هیچی یه فحش بده
گفت:اینو خودمم فهمیدم ولی یعنی چی؟؟؟
گفتم:یعنی کسی که خواهرش دختر بدی باشه و کارای بد بد بکنه
گفت:چه کاری؟؟؟
گفتم:کارای بد دیگه.و مونده بودم چی بهش بگم که دیدم یهو اون مجله از رو میز افتاد پایین و باز شد و اومد سر یکی از اون عکسای بکن بکن اساسی.چشمهای برادرم شده بود چهارتا و خم شد و مجله رو برداشت
گفت:این چیه؟؟؟
منم هول شده بودم و رفتم که مجله رو ازش بگیرم ولی نمیداد کلی باهاش ور رفتم که مجله رو به زور ازش بگیرم ولی نشد و حسابی مقاومت کرد اخرش هم گفت:اگر نذاری ببینم میرم به بابا میگم حرصم دراومده بود که این نیم وجبی داره منو تهدید میکنه ولی چاره ای نداشتم جز اینکه قبولکنم
بهش گفتم:ببین همینایی که می بینی دارن کارای بد بد میکنن
یهو دیدم اونم خیره شده به یکی دوتا از اون عکسایی که آب به کوس من آورده بودن و داشت میگفت: کار بد؟؟؟؟؟
دیدم که کیرش داره بزرگ و بزرگ تر میشه از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم که چطور بچه به این سن میتونه همچین کیر گنده ای داشته باشه؟؟ دستم ناخودآگاه رفت طرف کوسم و شروع کردم به مالوندن خودم
گفت:چیکار داری میکنی؟؟؟
بخودم اومدم و دستمو کشیم کنار و گفتم:تو چرا شومبولت انقدر گنده شده؟؟؟
گفت:نمیدونم.
گفتم:شاید یه چیزیشه بذار ببینم و مهلتش ندادم و شلوار و شرتشو کشیدم پایین اولش یه کمی زور زد که جلومو بگیره ولی نتونست عجب کیرررررررر باحالی این داداشمون داشت و ما نمیدونستیمد بی مو و لاغر ولی دراز
بهش گفتم:یادته یه بار ازم پرسیده بودی بچه چطوری به دنیا میاد؟؟؟
آره
ادامه دادم ببین مردا باید شومبولشونو بکنن تو سوراخ خانوما تا بچه درست بشه.تعجب کرده بود بیچاره خیلی ساده تر از این حرفا بود که تو کوچه و خیابون این چیزا رو یاد گرفته باشه
بهش گفتم:ببین مثل این آقاهه که دودولشو کرده تو سوراخ این خانومه و شروع کردم با کیرش ور رفتن حس کردم قلقلکش داره میاد اونم گفت:میذاری منم دودلمو بذارم تو سوراخت؟؟؟
گفتم:نه ولی یه کاری میکنم که کلی کیف کنی
چه کاری؟؟؟
برو رو تختم بخواب رفت و خوابید منم لختش کردم و خودمم نیمه لخت رفتم کنارش و شروع کردم با کیرش ور رفتن و آروم آروم شروع کردم به خوردنش براش خیلی جالب به نظر میومد توهمین حال دیدم که دستش داره میره طرف شرتم و اونو میخواد بکشه پایین بلند شدم و خودم شرتمو کشیدم پایین خیره خیره داشت به کوسم نگاه میکرد معلوم بود حسابی حشریه بهم گفت چرا انقدر مو داره؟؟؟؟ ببینم سوراخت کجاست؟؟؟ آروم چاک کوسمو باز کردم و سوراخمو بهش نشون دادم خیلی براش جالب تر از اون چیزی بود که فکر میکردم بعدش هم گفتم خانوما باید تا قبل از ازدواجشون صبر کنن و نذارن هیچ مردی به سوراخشون دست بزنه
گفت:به جاهای دیگه شون چی؟؟؟
گفتم اشکالی نداره خندم گرفته بود رفتم کنارش دراز کشیدم و یه دستمو گذاشتم رو کوسم و شروع کردم به ور رفتن با کوسم و چوچوله ام و یه دستم هم رو کیر برادرم بود و داشتم باهاش ور میرفتم کیرش همینطور هی بزرگ میشد و من بیشتر حشری شده بودم کاش این مشکل بکارت نبود اگر مشکل پرده رو نداشتم همین الان کیر برادرم تو کوسم بود و من داشتم حالمیکردم داشتم یواش یواش از فکر کردن به این مساله دیوونه میشدم داشتم میومدم.آهااااا و ارضا شده بودمو آروم داشتم با کیر برادرم ور میرفتم ازم پرسید:چی شد؟؟؟
گفتم:داشتم کیف میکردم
گفت:ولی من خیلی کیف نکردم؟ فقط قلقلکم اومد میخواستم بلندشم و براش ساک بزنم ولی دیدم یهو لحن صداش عوض شد و گفت:رفیق نیمه راهی آبجی؟؟؟ تا اومدم به خودم بیام دیدم اومده روم و کیرشو گرفته تو دستشو برده سمت کوسم اومدم به خودم بیام که درد شدیدی بهم اجازه تکون خوردن نداد دیدم برادرم کیرشو کرده تو کوسم و داره منو میکنه.باورم نمیشد انقدر راحت و ساده منو گذاشته باشه سرکار حسابی داشت منو میکرد و منم خیسی خون رو لای پاهام حس میکردم و از درد و سوزش داشت گریه ام میگفت:اونم نامردی نکرد و بعد از چند دقیقه کردن و کردن و کردن وقتی حسابی حالشو کرد کیرشو از تو کوسم درآورد و گرفت رو پستونام و هرچی آب تو کیرش بود خالی کرد روسینه ام.این کارش خیلی بهم حال داد.درد کوسم کمتر شده بود و تو یه گیجی و منگی عجیبی بودم که ناشی از پاره شدن پردهء بکارتم و گول خوردنم به این شکل و حس کردن کیر دراز برادرم تو کوسم و حس کردن گرمی آب کیرش رو سینه هام بود.پایان

منو خواهرم مهديه

مهدی هستم29 سالمه داستانی رو میخواستم براتون تعریف کنم که باعث تغییر درزندگی من شد.من شخصی حساس و دقیق هستم وبه تازه گی هم استخدام رسمی شدم مدرکم فوق لیسانس کامپیوتر در تمام این مدت همیشه درسهام و کارم مهمترین مسئله فکری من بود و ازمسائل وجریانات اطرافم خیلی باخبر نبودم یکی ازاین بی خبریام بزرگ شدن خواهرم مهدیه بود که 17ساله شده بود ومن اصلا توجهی به اون نداشتم روزگار بهم همین منول میگذشت یه روز بطور اتفاقی با چند سایت سکس خانوادگی برخوردم که داستانهای خواهر و برادر بود چندتاش رو که خوندم خوشم اومد.باورکنید که تابحال اونطور درمورد مسئله سکس زوم نکرده بودم خلاصه به مدتی بین کارام دنبال داستان سکس هم میگشتم و داستانهای خوبی هم پیدا کرده بودم که موضوعات مختلفی درمورد نحوه سکس با خواهر و یا برادر بود یکی از روزهای تعطیل بود که توخونه بودم مشغول خوندن یکی از داستان ها شدم وقتی تمومش کردم یه احساس دیگه داشتم که دراین حال مهدیه رو دیدم موشکافانه برندازش کردم و راستش یه لحظه شهوت زیادی در وجودم بیدار شد وقتی به مهدیه نگاه میکردم فوران میکرد.مهدیه دختری بود که 17 سالش میشد و قدش 155 متوسط متمایل به لاغری کم فرم سینه هاش برجسته شده بود به اندازه دوتا گردو میشد و همیشه هم با تاب و شلوارک میگشت هیچ محدویتی در پوشش نداشت.بعداز این مسائل دیگه به یه چشم دیگه نگاهش میکردم و توجهم بهش یواش یواش بیشتر میشد حتی چندین بار به عمد سینه هاش را فشار داده بودم و میگفتم مهدیه توهم بزرگ شدی بغلش میکردم اونم خوش میومد ولی بیشتر از این کارها دیگه نمیتونستم کاری کنم با این که احساس میکردم مهدیه هم پا میده ولی باز هم جرات نمیکردم و روم نمیشد.مدتی به همین منوال گذشت و همیشه افکاری منو مشغول میکرد و به دنبال طرح نقشه کاملی بودم که بدون رودرواسی عملیش کنم.برای همین فکری به ذهنم رسید اینکه چندتا از داستانها را توکامپیوتر خونه یه جای که سریع دیده بشه گذاشتم اولش یه داستان بود که یه خواهر و برادر میرن برای استخدام به اصفهان صبح فایل کپی کردم رو دیسکتاپ گذاشتمش و مای رسنت داکیومنت را هم چک کردم که فایل وردی نباشه و اگه کسی بازش کرد و بخونه متوجه بشم خلاصه شب شد و اومدم خونه و بعداز یک ساعت رفتم سراغ کامپیوتر وچک کردم و باورم نمیشد که فایل بازشده بود و مهدیه خونده بودش برای اینکه حشریش کنم سه داستان دیگه گذاشتم توکامپیوتر و داستان قبلی را پاکش کردم چند مدت همش کارم این بود که داستان جدید تو کامپیوتر میذاشتم ومهدیه هم میخوند راستش احساس میکردم که مهدیه دیگه رفتارش با من عوض شده و خودشو به من می چسبوند.یه روزما تنها بودیم میخواستم برم حموم مهدیه هم منو دید دارم میروم با یه متلک به من گفت میری حموم؟؟؟ منم چون مسئله رو میدونستم چون داستانی بود یه خواهر برادر با هم حموم میکردن بدون رودرواسی گفتم خوب شماهم تشریف بیارید.مهدیه گفت آخه؟؟ گفتم آخه نداره بیا حموم دیدم تردید داره دستشو گرفتم وکشیدمش توحموم سریع لباسمو درآوردم وبه مهدیه گفتم توهم درآر و اونم لباساشو شروع کرد به درآوردن دراون چند لحظه که مهدیه لباس در میاورد باورکنید ازشدت شهوت آبم اومد جلوم هم سیخ شده بود ومهدیه هم دیکه لخت شده بود وفقط یه سینه بند بود ویه شورت تنش و به من نگاه میکرد خندش میگرفت رفتیم توحموم گفتم چرا میخندی؟؟ گفت اگه خودتو نگاه کنی میخندی راست میگفت کیرم داشت میترکید.گفتم خوب این بیچاره که تابه حال زن لختی رو ندیده.مهدیه گفت خوب حالا که می بینه؟؟؟بعدش رفت شیر آب رو بازکرد رفت زیردوش وخودشو خیس کرد.منهم کاملاً منگ گیچ شده بودم یعنی مهدیه خودش میخواد.برای اطمینان خاطر گفتم خوب چیکار باید کنم؟؟ دیدم مهدیه شورت و کورستش رو درآورد و لخت جلوم خم و راست میشد و انقدر اینکار میکرد که به خدا شهوتم چندبرابر شده بود.گفت زود باش.بغلش کردم وبوسش کردم وبا کوسش وکونش بازی کردم اونقدر بهش حال دادم که دیگه جیغ میکشید.بعدش برش گردوندم وکیرمو با کونش میزون کردم فشار دادم کونش خیلی تنک بود به زحمت نوک کیرم میرفت توش اونقدر رفت و برگشت زدم وصابونی کردم که بعد از سه چهار دقیقه کیرم رو کاملا توکونش میکردم و میکشیدم بیرون مهدیه هم اول درد داشت ولی همرا با لذت ولی بعدش اصلا توحال خودش نبود و ناله میکرد انقدر محکمتر میکردم که دیگه کونش باز باز شده بود و خودش میگفت که بکن تو کونم.وقتی آبم اومد همشو توکونش خالی کردم.بعد ازاین برنامه دیگه مهدیه رو ه وقت دلم یا دلش میخواست میکردم اصلا باورم نمیشد که دختر 17 ساله انقدر بتونه شهوتی باشه همه مدل سکس میکردیم مامان و بابا هم از صمیمت من ومهدیه خوشحال بودند چون یکی دوبار که ماموریت داشتم اجازه گرفتم که برای تفریح مهدیه رو هم ببرم مخالفتی نکردن وخوشحالم شدن دراین ماموریتها که در کیش و شمال وغرب شرق بود وهمیشه در هتل بودیم و تا دلتون بخواد مهدیه رو از کون میکردمش.تقربیاً بعداز سه چهار ماه دیگه مهدیه کاملا رو فرم افتاد بود کونش بزرگ شده بود کمرش باریکتر و قدش هم بلند شده بود هروز هم خوشگل تر میشد.بعداز شش ماه نتونستم خودمو نگه دارم پردشو زدم و از کوس هم میکنمش الان هم چند وقته که توی یه اتاق می خوابیم.علت هم چون ما باهم خیلی مسافرت رفیتم و باهم بودیم باعث شد که همیشه باهم باشیم صمیمیتی انقدر زیاد که حتی مامانم به شوخی میگه اگه کسی نشاناستون فکر میکنه که زن و شوهرید.پایان

معصومه يا شيوا

سلام اسم واقعی من معصومه هست اما دیگه اون اسم رو فراموش کردم و حالا اسمم شیوا شده . و تصمیم گرفتم سرگذشتم رو برای همه تعریف کنم خوب و بد و حالا که به این وضعیت افتادم نمی دونم مقصر اصلی من بودم یا جامعه و یا خانواده ام به هرحال خواننده ها می تونن قضاوت کنند .
وقتی که خودم رو شناختم توی یه خانواده کاملاً خشک مذهبی بودم چهارتا برادر که یکی از اونها از من کوچیک بود . هرچه بزرگتر می شدم محدودیتهای زندگیم هم بیشتر می شد حتی غیرت برادر کوچیکه هم گل کرده بود . وقتی ما مهمون غریبه داشتیم من نباید اصلا ً ظاهر می شدم پدرم از تجار معروف توی تهران هست هنوز هم بعد این همه سال که من به این فلاکت افتادم نگذاشتن هیچ کسی این موضوع رو بفهمه هرچند که توضیح خواهم داد که با یکی از همسایه های حجره پدرم ازدواج کردم .
اما مهمون آشنا و فامیل هم باید با مانتو و چادر توی خونه می گشتم هرچند وقتی خونه هم بودم جلوی برادر و پدرم باید با حجاب بودم طوری بار آومده بودم که اصلاً از مسایل جنسی نه تنها چیزی نمی دونستم بلکه بزرگتر که شدم حتی می ترسیدم که چنین حرفهای هم بشنوم حتی احکام اسلامی خوب یادم میاد که توی سن نه سالگی که اولین بار پریود شدم با دیدن خون نوی شرتم داشتم از ترس می مردم چون هیچ اطلاعاتی از این موضوع نداشتم وقتی مادرم فهمید تازه یه چیزای سربسته بهم گفت و از همون روز بهم گفت که هر یکماه به یکماه از همان روز یادم باشه که دستمال به خودم ببندم . آره حتی بستن نواربهداشتی برام قدغن بود چطور می تونستم برم سر مغازه به آقای مغازه دار بگم که برام نوار بهداشتی بده ؟!دوران کودکی من بسر آمد و وارد مدرسه راهنمائی شدم بعضی از دوستام خیلی شیطون بودن و بعضی حرفا پیش من می گفتن که با شنیدن اونها بجای اونها من سرخ می شدم و زود اونجا رو ترک می کردم چون خیلی مذهبی بودم توی مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همه بهم به چشم جاسوس نگاه می کردن اما پیش معلم ها خصوصاً معلم دینی عزیز بودم . تا ون موقع حتی یکبار هم به عورت خودم نگاه نکرده بودم چه برسد به برطرف کردن موهای زاید اطرافش همه جای پاهام و عورتم رو مو گرفته بود تا اینکه معلم دینی که داشت در مورد احکام توی کلاس صحبت می کرد بعد کلاس پیشش رفتم و با حیا و سرخ شدن یه مطلب ازش پرسیدم که با صحبت کردن با من کمی من رو نصیحت کرد و به بهداشت فردی من اشاره کرد . خلاصه صبر کردم یک روز که هیچ کسی خونه نبود رفتم حمام و با ماشین تراش داداشم افتادم به جون موهای زاید بلد نبودم و کلی خودم رو زخمی کردم بعدها دل به دریا زدم و یه تیغ ریش تراشی گرفتم و موهام رو با اون می زدم اولش با اون هم بلد نبودم چون دو سه جام رو زخمی کردم و وقتی عرق می کردم جاش سوزش داشت .
دوره دبیرستان رو هم یه جوری گذشت و دختر تپل و مپل و خوشگل شده بودم جوری که از مدرسه تا خونه دل همه جون های سر کوچه رو آب می کردم . خیلی شون دوستم داشتن و بعضی ها هم می خواستن یه جوری منو بزنن زمین از حرفهای که بهم می گقتن تنم می لرزید و حالت بدرو به طرف خونه می رفتم .
دیپلم که گرفتم برادرام و پدرم مخالف رفتن من به دانشگاه شدن با این تفکر که توی دانشگاه دختر و پسر باهم قاطعی هستند من درسم عالی بود و معدل دیپلم نوزده بود اما همه مخالف بودن فقط دائی خدابیامرزم وساطت کرد و کلی جلسه با پدرم گذاشت تا من دانشگاه برم اون هم فقط رشته پرستاری چون فکر می کرد این رشته فقط دخترها می تونن برن خلاصه اون سال من کنکور شرکت کردم و با اینکه می تونستم توی پزشکی قبول بشم اما پرستاری رو انتخاب کردم و رفتم دانشگاه .
روزهای اول من هم تعجب می کردم دختر و پسرها با هم درس می خوندن و با هم خیلی راحت حرف می زدن و حتی شوخی می کردن . توی کلاس ما برعکس تصور پدرم نصف و نصف دخترو پسر بودیم و اکثرا باهم رفته رفته دوست شده بودن الا من که توی دانشگاه هم نتونستم یه دوست دختر برای خودم پیدا کنم همیشه این آرزو توی دلم ماند ؟! روزهای اوج خوشگلی من بود (البته ببخشید که خیلی خودم رو تعریف می کنم اما انصافاً چهره خوشگلی دارم که این موضوع بیشتر از همه باعث همه بدبختیم شد. ) خیلی از هم کلاسیهام برام خواستگار بودن اما همه رو خانواده ام با دعوا و مرافعه رد کردن حتی کار بجای کشید که مانع رفتن من به دانشگاه شد که باز دائی بدادم رسید . ترم سه رو هم تمام کردم و در ترم سه برای کارآموزی باید هر هفته یک شب در بیمارستان کشیک می شدم

دیدن بعضی از صحنه ها برام غیر قابل تصور بود و از زن بودن خودم بیزار می شدم خصوصا وقتی یک شب ساعت دوازه به اتاق یکی از مریضها سرکشی می کردم وارد شدم دیدم مژگان هم کلاسیم روی بیمار خم شده اول چیزی متوجه نشدم اما جلو رفتم اونها هنوز متوجه ورود من نشده بودن از زیر ملافحه دیدم مژگان کیر اون پسر جوان رو توی دستش گرفته بود و تا نصف توی دهانش بود و براش داشت ساک می زد و اون پسره هم از شدت لذت چشماش رو بسته بود از ترس دیدن این صحنه تا امدم بیرون برم مژگان متوجه شد و با هل کردن جلوی من رو گرفت و گفت که اون پسره دوست پسرش هست و ... هرشب یه صحنه ای از اون هم بدتر می دیدم یک شب دکتر جوان توی اتاق رختکن پرستارها یکی از پرستارهای رسمی بیمارستان رو از کمر به پائین کاملاً لخت کرده بود و از پشت کرده بود توی جلوی اون که بعد یک هفته معلوم شد که خانوم شوهر داشته و حراست هردوتای اونهارو اخراج کرد و ........بی شرمی تا حدی بود که حتی به من هم بعضی از پرسنل شیفت شب پیشنهاد می دادن .

اونجا نمی تونستم از روی روپوش سفید چادر سرم کنم و وقتی روپوش می پوشیدم هرچند که گشاد بود اما همیشه فکر می کردم که لخت هستم . خیلی ها دوست داشتن تن و بدن من رو مثل همه پرستارهای دیگه که یه روپوش تنگ به تن دارند ببینند به همین خاطر یک روز که سر کار آمدم توی رختکن روپوشم سرجاش نبود بجای اون یه روپوش تنگ گذاشته بودم اون رو نپوشیدم و رفتم پیش سوپروایزر که یه پسره بود که من همیشه از نگاهش خوشم نمی آمد خیلی هیز بود اما هرچی گفتم گفت نمی شه مقررات بیمارستان بالا خره اجباراً پوشیدم و اولین روز بود که با یه لباس تنگ که کپل کونم رو قشنگ نمایان می کرد تنم کردم . اون هم از فرصت استفاده کرده بود و همش یه کاری می کرد که پشت سرمن راه بره و خوب از این فرصت استفاده کنه هرکاری می کردم مثل کنه بهم چسبیده بود دست آخر هم آخر شب توی اتاق استراحت گیرم آورد با کلی زور و اجبار از روی شلوار فقط تونست بهم بچسبونه اما کلی پستونهام رو با دستش از روی لباس مالید اولین بارم بود که به این شکل توسط یه غریبه مورد تجاوز قرارگرفتم اما از شانسم زود ولم کرد و رفت اون شب کلی گریه کردم و به شانسم که خوشگلی بود نفرین دادم از فردا تصمیم گرفتم به بیمارستان نرم اما حراست قبول نکرد و من هم نمی تونستم موضوع رو بگم چون از آبروی خودم می ترسیدم تا اینکه دائیم فوت کرد و تنها حامی من و بعد از یکسال که من داشتم فارغ التحصیل می شدم پسر همسایه حجره بابام برای من خواستگار شد و با اصرار بابام و برادرام من ترک تحصیل کردم و با یداله ازدواج کردم.
هیچی از شب زفاف نمی دونستم و وحشت زیادی داشتم اصلاً تصور نمی کردم که اون شب من لخت میخواهم بغل یداله بخوابم از این ترس همش گریه می کردم اما چاره نداشتم مثل یه گوسفند رام سر سفره عقد نشستم و تا شب تحمل کردم و همش توی دلم می ترسیدم آخر شب که اکثر مهمونها رفتن نوبت ما بود که داخل حجله بشیم. وارد یه اتاق شدیم یه لحاف و تشک روی زمین پهن شده بود و یه دستمال سفید هم روی متکا گذاشته بودن از این مراسم یه چیزای شنیده بودم و می دونستم یداله باید با اون دستمال سفید خون من رو پاک کنه و ببره به همه نشون بده تا همه بفهمند که من باکره بودم با لباس عروس روی تشک نشستم یداله باهام اصلا حرف نمی زد یه نگاه بهم کرد بعد چراغ رو خاموش کرد همه جا تاریک بود اصلاً چیزی رو نمی تونستم ببینم ترسم بیشتر شد که یهو متوجه شدم که دستهای یداله روی شانه هام واستاده چیزی معلوم نبود اما خیلی ترسیده بودم . یکمی فشار داد تا روی زمین دراز بکشم اما مقاومت کردم که فشارش رو بیشتر کرد و مجبور شدم روی تشک بیفتم تا آمدم به خودم بیام توی تاریکی حس کردم که یداله با دستش بند شرتم رو گرفت و سریع تا روی زانوهام پائین کشید چند لحظه نگذشت که یه چیز گرم و سفت رو روی کسم حس کردم امان بهم نداد اصلاً گیج بودم که چنان دردی قسمت پائین تنم خصوصا روی کسم حس کردم که دیگه هیچی نفهمیدم . وقتی به هوش آمدم هنوز همه جا تاریک بود اما صدای هل هله و شادی افراد خانواده یداله که به اون تبریک می گفتن رو می شنیدم آره من باکره بودم از جام بلند شدم و چراغ رو روشن کردم دیدم یکمی آب خون روی اطراف لبهای کسم باقی مانده و جای اون هم خیلی می سوخت به این شکل زندگی مشترک ما آغاز شد و هرشب این کارما بود که یداله بعداز شام دو رکعت نماز می خواند من می رفتم توی اتاق و می خوابیدم و اون وارد می شد و اول چراغ رو خاموش می کرد و بعد توی تاریکی بدون اینکه من رو لخت کنه شرتم رو پائین می کشید اون کیر سفتش رو که هرگز من ندیدم رو توی من می کرد یکمی تکانش می داد بعد که راحت می شد می رفت حمام و راحت می گرفت و می خوابید.
یکسال که گذشت اما من بچه دار نشدم و این موضوع برای خانواده یداله خیلی مهم بود و اون رو تحت فشار گذاشته بودن و اون هم هرشب وقتی من رو می کرد با حرص و عصبانیت چنان کیرش رو می کرد که از شدت درد فقط بهش التماس می کردم اما کارساز نبود دست آخر دکتر رفتیم و متوجه شدیم که ایراد از من هست یعنی من نمی توانستم بارور بشم همین موضوع باعث شد که یداله من رو طلاق داد. بعداز طلاق وضعیتم بدتر شد نه می توانستم ادامه تحصیل کنم و حتی از خونه بیرون نمی رفتم و مثل زندانی توی خونه بودم نه برادرهام ونه پدرم به من محل نمی گذاشتن و من رو مایه ننگ خانواده می دونستن . ششماه گذشت و من رنگ بیرون از خانه رو ندیده بودم که یک مرد 50 ساله خواستگارم شد وای داشتم دیوانه می شدم اون مرد می دانست که من نمی توانم بچه دار بشم پس چرا می خواست با من ازدواج بکنه مگر غیر از این بود که فقط می خواهد از من لذت ببرد اما چرا پدر و برادرانم قبول کردن ؟! با زهم به اصرار پدرم با آن مرد ازدواج کردم از همان اول تمام بدبختی من شروع شد اون هم مشکلی داشت ساعتها طول می کشید که حشری بشه و یکمی کیرش راست بشه و من مجبور بودم کلی براش ماساژبدم اما وضعیت مالی خوبی داشت . و من از هر حیث راحت بودم خیلی هم دربند نماز و اسلام و... حرفها نبود رفته رفته کارهای دیگه رو از من می خواست یعنی یک شب بهم گفت که برگردم تا اون بتونه از پشت من رو بکنه این حرف اون من رو ناراحت کرد و کلی باهاش دعوا کردم اما چند روز بعد یه ماشین برام خرید کم کم من هم عوض می شدم چادر رو کنار گذاشته بودم و با مانتو بیرون می رفتم و با بی حوصلگی نماز می خواندم تا اون شب که برام یه ماشین خوشگل خرید و شب باز هم از من خواست که برگردم من نتونستم مقاومت کنم راضی شدم که اون رفاه رو با آنچه که شوهرم از من می خواد عوض نکنم برگشتم و اون با شهوت تمام کپل کونم رو با دستهاش می مالید بعد یکمی کرم مالید وقتی سر کیرش رو به چاک کونم چسباند از گرمی اون تمام بدنم مور مور شد توی همین حس آروم آروم درد داشت کونم رو آزار می داد هرچی بیشتر تو می رفت درد هم بیشتر می شد .
اون شب من اولین تجربه سکس از پشت رو کردم و از همون شب به بعد دیگه نماز و اون عبادات رو کنار گذاشتم و بعداز اون شب همه کار برای شوهرم می کردم ساک می زدم و بیشتر از همه از کون بهش می دادم اما هرگز از اون خوشم نمی آمد چون تفاوت سنی ما زیاد بود . از طرفی هم چون ناتوان بود خیلی برای من سکس با اون لذت نمی داد به هرحال همه امکانات رفاهی رو دراختیارم گذاشته بود و من هر روز برای خرید به بیرون می رفتم چندتا دوست خوب هم پیداکرده بودم دیگه اون معصومه سابق نبودم که می ترسید موهای سرش رو کسی ببینه بلکه اون هارو رنگ کرده بودم و سعی می کردم جلوی دوستام بیشتر پز بدم شلوار کوتاه که موچ پاهام تا قسمتی از ساق سفیدم رو بیرون می گذاشتم می دونستم وفتی توی گلستان دارم راه می رم دل همه جوانها رو می برم از نگاهها و متلکهای که برام می انداختن نی تونستم بفهمم . دیگه بعضی وقتها وقتی یه پسر خوش تیپ می دیدم دلم براش می تپید و حشری می شدم از اون روز اسمم رو عوض کردم و شیوا گذاشتم . شراره و میترا هم دونا دوست حسابی بودن که واسه اینکه من پولدار هستم همش با من بودن و سعی می کردیم سربه سر جوانها بگذاریم از این همه ثروت و خوش گذرانی لذت می بردم و شوهرم هم با من کاری نداشت.

این وضعیت تا جائی کشید که روزی شراره من رو به شرکتی که داشت اونجا کار می کرد دعوت کرد و با یه مردی قوی هیکل و چهارشانه اما واقعاً خوش تیپ آشنا کرد یعنی شراره توی اون شرکت به عنوان منشی بود البته خودش گفته بود که با صاحب شرکت رابطه هم داره وقتی من رو به صاحب شرکت و اون مرده معرفی می کرد امیر رو به عنوان وکیل شرکت معرفی کرد یه چندبار اون رو توی گلستان دیدم اولش فکر کردم اتفاقی اون رو دیدم اما بار سوم من رو دعوت کرد باهم یه جای بشینیم . امیر شروع به صحبت کرد و خیلی متین و با وقار صحبت می کرد اما من از نوع صحبت کردنش عاشقش شده بودم اما چیزی بهش نگفتم . چندبار هم باهم جلسه گذاشتیم دوست داشتم ببینم وضع مالی اون چطور هست خلاصه با هم یکی دوبار دفترش رفتم خیلی باکلاس بود و با هم یه چند جا که ادعا می کرد داره همزمان با وکالت ساختمان سازی می کنه و.... من هم عاشق خودش بودم و هم حس می کردم اگه از شوهرم جدابشم و با امیر ازدواج کنم خوشبخت می شم امیر هم خیلی برام قربون صدقه می رفت تا اینکه یک روز دعوتم کرد برم دفتر کارش. ساعت چهار بود که رفتم اونجا کلی باهم حرف زدیم اون مهربانت تر از همیشه بود کنارم روی مبل چرمی نشست و دوباره شروع کردیم به حرف زدن که اون دستش رو انداخت دور گردنم طوری که انگشتان دستش از روی مانتو روی سینه هام افتاد گرمی دستش رو روی سینه همام حس می کردم و کم کم تحرکات سفت شدن سینه هام رو حس کردم . مخالفت نکردم و اون بعد از مدتی صورتش رو آورد جلو و گفت .....: عزیزم می تونم ببوسمت چشمام رو بستم و گفتم ....: آخه ..... آخه نداره واقعا ً که دوستت دارم بعد بدون اینکه صبر کنه لبهام رو به لبش چسباند و محکم من رو بغل کرد من رو می بوسید و بیشتر به خودش فشار می داد صورتم رو به صورتش می مالید و بو می کرد دستهاش هم تمام بدنم رو ماساژ می داد تا اومدم به خودم بیام دیدم روی مبل چرمی داز کشیدم و امیر روی من خوابیده و هی من رو می بوسه من هم خوشم می امد و نمی خواستم مقاومت کنم . امیر هم دید که من مخالف نیستم دکمه های مانتو رو باز کرد و همینجور که روی من میلولید مانتو رو از تنم درآورد و دوباره شروع کرد به مالیدن سینه هام وقتی دست می کشید متوجه شد که من از زیر لباس سوتین نپوشیدم یه لبخند زدو گفت ......: وای که شما همون زنی هستید که من همیشه آرزو می کردم باهاش ازدواج کنم -با یه چشمک بهش گفتم ...: چطور مگه چیزی نگفت و از لب بلوزم گرفت و کشید بالا و با دیدن پستونهای سفت و ورم کرده من تحمل نکرد با سر شیرجه زد و نوک سینه راستم رو به دهن گرفت و شروع کرد به مکیدن چنان میک می زد که آخ و اوفم بلند شد . گرمی کیرش رو روی شلوار لی تنگم حس می کردم و پف کردگی روی شلوارش می شد فهمید که شق شق شده امیر اون رو به من می مالید و با دستهاش سینه هام رو می مالید به هم و لای اون رو با زبون لیس می زد . واقعا از این کار امیر لذت می بردم این کار اون خیلی طول کشید . انگار می دونست که من خیلی حشری هستم دست آخر رفت پائین تر و با شکمم باز می کرد و می بوسید دستش رو انداخت و دکمه شلوارم رو باز کرد و زیپ رو هم بلافاصله پائین کشید مهلت نداد و محکم کشید پائین چون شلوار به تنم تنگ بود شرتم هم به همراه شلوار پائین کشیده شد که با دیدن کس تراشیده شده و ترو تمیزم دیوانه شد و دیگه بقیه شلوارم رو پائین نکشید و روی زانوهام ول کرد و رفت سراغ کسم یه دستی کشید و گفت .....: جون تو شرتم پات نبود یه خنده ای بهش کردم گفتم ....: نه دیونه تو هول هستی این هاش توی پام بود -بعد سعی کردم شلوارم و شرتم رو از پام در بیارم و پرت کردم یه طرف و با دستم شرت سفیدم رو برداشتم و جلوی صورتش گرفتم . امیر با دیدن شرتم اون رو از من گرفت و مچاله کرد روی صورتش و شروع کرد به بو کشیدن بعد گفت .....: وای جون چه عطری عزیزم همیشه عطر بهش می زنی ؟ ..... : آره من هر هفته اپیلاسیون می کنم و هر روز بعد حمام به همه جام عطر می زنم ......: جون دارم می بینم انصافاً که خیلی خوشکل هستی ببخشید مثل این مانکن های زیبا توی سایتهای اینترنتی شدی - یکمی از این حرفها باهم زدیم که امیر دیگه نمی تونست خودش رو بیشتر از این - کنترل بکنه شرتش رو که پائین کشید با دیدن کیر به اون کلفتی و بزرگی هم باورم - نمی شد و هم شوکه شدم وای خدا اصلاً غیر قابل تصور بود البته امیر هیکل درشت و تنومند داشت اما هرگز فکر نمی کردم کیرش به اون بزرگی و کلفتی باشه بی اختیار وای گفتم که امیر با غرور تمام نگاهی بهم کرد و گفت .......:
جونم عزیزم چی شد.......: وای امیر این چیه دیگه یه خنده ای کرد و از ته کیرش کرفت و به سمت من بلندش کرد بعد گفت .......: مگه چیه هنوز کاملا شق نکردم ......: وای بمیری هنوز شق نکردی اینجوری هست وای به اینی که شق کنی ......: خوب حالا توی که بره اون وقت می بینی با این جمله هردوتا پام رو داد بالا که خودش رو زیرم جا کنه . با یه لندی برگشتم بهش گفتم .......: نه نه امیر کافیه اصلا ً.......: ا چرا عزیزم هنوز اصل کاری مونده واسه چی .......: راستش راستش .......: خوب فهمیدم باور کن مواظب هستم اصلاً اذیتت نمی کنم سعی می کنم هرجای که بیشتر دردت اومد دیگه ادامه ندم با این حرفها و نوازشهاش من کاملاً خر کرد بعد ازش خواستم یکمی چرب کنه .که زود بلند شد و از توی کشوئی میزش یه تیوپ بیرون آورد شبیه کرم نبود ازش پرسیدم اون چی هست که گفت هیچی یه کرم که هم چرب می کنه و هم بی حس کننده است . با نوک انگشتش با دقت به همه جای کیرش مالید تازه داشت راست راست می کرد از قبل هم بزرگتر شد از دیدن کیرش دلم داشت هوری می ریخت می دونستم باید خیلی درد داشته باشه بعد خم شد و از همون کرم به لبهای کسم مالید چنان با دقت این کار رو می کرد که معلوم بود توی کارش خیلی وارد هست یکمی از همون کرم رو هم به کونم مالید که با انگشت یه ذره فشار داد تا بند انگشتش توی کونم رفت دستش رو عقب زدم و بهش گفتم .......: اوی اوی نه دیگه اونجا نه .......: وای عزیزم اصل کاری که اونجاست .......: نه خیر هم ببین راست میگم امیر اگه بخوای اون کار رو بکنی همین الان می رم ......: خوب خوب هرچی تو بگی بعد کرم رو روی میز گذاشت و من رو روی مبل چرمی خوابوند خودش هم به لبه مبل تکیه داد بعد پاهام رو گذاشت روی شانه هاش حالا لای پاهام کاملاً از هم باز شده بود و آماده دریافت کیر کلفت امیر بود. اصلاًعجله نداشت خیلی خونسرد و با دقت سر کیر کلفتش رو به لبهای کسم می مالید و با چوچولم بازی می کرد انقدر این کار رو کرد که حس می کردم که کاملاً حشری شدم لبهای کسم از شدت تحریک کلفت تر شده بود امیر هم مالش های خودش رو رفته رفته بیشتر می کرد که یک دفعه سوزش عجیبی توی کسم حس کردم بی اختیار جیغی کشیدم و واسه تحمل به چرمی مبل چنگ زدم . راحت می تونستم تو رفتن کیرش رو توی کسم حس کنم یکمی سرم رو بالا آوردم تا ببینم توی چه وضعیتی هستم وای هنوز چیزی تو نرفته بود شاید یک سوم کیرش تو من نبود اما بقدری داشتم می سوختم که حد نداشت . بی اختیار ران های پام که نزدیک صورتش بود شروع به لرزیدن کردم و از اون می خواستم که تو تر نبره ........: وای ای ای امیر بسه بسه دیگه تحمل ندارم تورو جون خودت بسه دارم می میرم آخ که داره بدجوری می سوزه ........: وای جون جون باشه بیشتر از این تو نمی برم وای نمی دونستم چکار کنم هنوز حرکت رفت و برگشتی انجام نداده بود می دونستم اگه بخواد این کار رو بکنه از درد می میرم توی همین فکر بودم که امیر آروم آروم کیرش رو کشید بیرون اما دوباره داد تو این کار رو به آهستگی انجام می داد تا من کمتر اعتراض بکنم . اما رفته رفته حرکتش رو تند تر می کرد من هم دردم بیشتر می شد و بیشتر جیغ می کشیدم سرم رو بالا گرفته بودم نمی تونستم راحت نفس بکشم و هی جیغ و داد می کرد و از امیر می خواستم که تموم کنه اما انگار امیر از این وضعیت بیشتر لذت می بره . با اینکه به قول امیر کرم بی حس کننده مالیده بود بهم اما واقعاً از درد داشتم به خودم می پیچیدم چنان مبل رو چنگ زده بودم که بعدا که کارمون تمام شد دیدم یه چند جای روکش مبل رو با ناخنم کندم . توی این وضعیت بودم و اصلاً نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم تا ببینم توی چه وضعیتی هستم چون هرچی من با زور خودم رو عقب می کشیدم تا اون بیشتر از اون تو نبره اما امیر هم پیشروی می کرد تا جائی که سرم به تکیه گاه مبل گیر کرده بود کمر و پاهام هم که کاملاً در اختیار امیر بود هیچ راهی جزء اینکه درد رو تحمل کنم تا اون راحت بشه و من رو ول کنه . اما انگاری تمومی نداشت وقتی موهای پرپشت کیرش رو روی پوست بغل کسم حس کردم فهمیدم که امیر زده زیر قولش و همه اون کیر کلفت رو توی من جا کرده با هزار زورو زحمت یکمی خودم رو جابجا کردم تا وضعیتم رو ببینم و به زور بهش گفتم ........: آخ نامردی کردی امیر قول دادی که تا ته نکنی اما انگاری اون دیونه شده بود جوابم رو نمی داد و مشغول کار خودش بود از تو حس می کردم که رحمم داره پاره میشه اما هیچکاری نمی تونستم بکنم امیر دیونه شده بود توی همین حال بودم که امیر جفت پاهام رو از روی شانه هاش برداشت و جفت جلوی من گرفت و چندتا ضربه به همین شکل بهم زد که از درد داشتم می مردم فکر کردم کارش تموم شد اما وای چون همین جور که کیرش توی کسم بود با چرخواندن پاهام من رو به پشت برگرداند از درد یه چند ثانیه هیچی نفهمیدم حتی گوشهام اون لحظه صدای جیغ خودم رو نشنید نفهمیدم چی شد اما وقتی یکمی حالم جا آمد دیدم روی مبل دمر خوابیدم و پاهام روی زمین افتاده و روی زانو به مبل تکیه داده بودم و سینه هام روی مبل قرار گرفته بود اما هنوز کیر امیر توی کسم بود و هی تند وتند داشت حرکت رفت و برگشتی می کرد جای برای اعتراض نداشتم کاملاً در اختیار اون بودم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم چون با اون هیکل قوی خودش من رو کاملاً بغل کرده بود و اصلا ًنمی گداشت حتی یه تکان هم بخورم .
درست نیم ساعت بود که من رو داشت از کس می کرد اما نمی دونم چرا آبش نمی آمد از این روش هم که خسته شد کیرش رو بیرون کشید و کنار مبل روی زمین داز کشید و ازمن خواست روی کیرش بشینم با ناله و زاری بلند شدم ازش خواهش کردم که دیگه تموم کنه اما اصرار می کرد چاره نداشتم پاهام رو از هم باز کردم و به دوطرف پاهش گذاشتم و آروم روی کیرش به حال چنباتمه نشستم مجال نداد با نزدیک شدن کسم فوری کیرش رو کرد توی کسم و محکم بغلم کرد توی این وضعیت یکمی راحت تر بودم و درد کمتری داشتم دستاش همش داشت کار می کرد و چنان من رو محکم بغل کرده بود که موهای سینه هاش کخ به پستونام مالیده می شد یه حس خوبی بهم دست می داد حالا دیگه من هم اورگاسم شده بودم حس کردم که داره سوراخ کونم رو با انگشت می ماله که یهو انگشت وسطش رو کرد تو وای درد داشتم جیغ کشیدم و دستم رو بردم جلو تا نزارم بیشتر ببره تو اما مچ دستم رو گرفت و کنار کشید با دست دیگم این کار رو کردم که اون رو هم کنار زد با هربار ضربه از پائین به کسم دوسه بار انگشتش رو توی کونم جلو و عقب می کرد راستش تا اون موقع هم زمان از دو طرف تحریک نشده بودم . از من انکار بود و از اون اجبار که حوصله اش رو سر بردم که یهو هم خودش و هم من رو بلند کرد و محکم روی مبل به حال دمر انداخت اولش فکر کردم دوباره می خواد از کس بکنه اما وقتی دیدم سر کیرش به کونم چسبید فهمیدم که می خواد چکار بکنه سعی می کردم نزارم کارش رو بکنه و هی ازش خواهش ی کردم اما دیوانه وار مشغول کار خودش بود دو سه بار بهش لگد زدم اون هم چند تا سیلی زد روی کپل کونم . کونم رو چنان سفت گرفته بودم که نتونه هیچ کاری بکنه اما همچنان سعی می کرد که چاک کونم رو از هم باز کنه با دست از پشت چنگ زدم به ران پاش و محکم ناخنم روکردم توی پاش که یکمی زخمی شد اما دست بردار نبود موچ هر دو دستم رو گرفت و پشت کمرم نگه داشت یه چند تا سیلی محکم زد به کپلم یه لحظه شل شدم که امیر از فرصت استفاده کرد و سر کیرش رو تونست بمنه تو کونم چون چربی هم بود کمک کرد تا راحت تر بتون این کار رو بکنه باز هم از شدت درد البته اینبار بیشتر بود هم گوشهام چیزی نشنیدن و هم از حال رفتم اما هنوز درد رو حس می کردم امیر هرچی زور داشت داشت می داد طوری که از شدت لذت اون هم داشت داد می زد هرچی تو تر می رفت دردم بیشتر می شد حس کردم که کونم داره از هم جر می خوره چنانان می سوختم که حدو حساب نداشت از شدت درد گریه ام گرفت اما امیر دیونه اصلاً گوشش بدهکار نبود از ناچاری با مشت روی مبل می زدم و چندتا هم فحش نثار امیر کردم و می گفتم که نامرده اما امیر از این کارهام بیشتر لذت می برد چون هرچی من فحش می دادم اون تندتر حرکت رفت و برگشتی کیرش رو انجام می داد هنوز هم باورم نمی شه کونم چه جوری اون کیر کلفت و بلند رو توی خودش جا داد اما حس می کردم که الان باید روده هام از هم پاره بشه چنان درد داشتم که قابل وصف نیست بعد از مدتی کیرش رو کشید بیرون و چند لحظه بعد گرمی آب کیرش رو روی کپل کونم و کمرم حتی تا پشتم و گردنم که پاشید حس کردم . یه چند دقیقه به همون حال ماندم بعد که برگشتم دیدم امیر از ضعف روی زمین دراز کشیده و با کیرش بازی می کنه غرق در عرق با ناراحتی چند تا فحش نثارش کردم و گفتم .......: امیر خیلی بی شعور قرارمون اینجوری بود احمق .......: وای شیوا جون مرسی تا حالا اینجوری کون نکرده بودم ......: برو گم شو احمق نفهم دیوس من و باش که فکر می کردم دوستم داری می رم ازت شکایت می کنم که امیر با ناراحتی از روی زمین بلند شد و دو تا کشیده زد توی گوشم و گفت .......: برو جنده خانومی هرکاری خواستی بکن . مگه جنده نیستی اصلاً تصور نمی کردم که امیر بزنه توی گوشم هنوز در سیلی رو توی گوشم حس می کردم از ناراحتی زدم زیر گریه و نا خواسته حمله کردم طرفش و با فحش بهش گفتم ......: جنده اون نه نه ت بی شرف که امیر من رو گرفت و گفت .....: چطور شد می خوای چکار کنی مگه از رو نرفتی هان حالا نشونت می دم بعد روی من نشست و دونا کشیده زد توی صورتم و با دست صورتم رو گفت و فشار داد تا دهنم از هم باز بشه و با دست دیگه کیرش رو چسبوند به لبهای دهنم و با حرص و عصبانیت گفت ........: بیا حالا نشونت می دم جرت می دم جنده تا به فهمی با کی طرفی وای کار رو بیشتر خراب کرده بودم وقتی دست انداخت و دو تا انگشتی کرد توی کسم کشید بالا فهمیدم که واقعا می خواد جرم بده هلش دادم از روم کنارزدم و شروع کردم به التماس کردن .......: باشه باشه امیر غلط کردم باشه امیر ولم کرد و از روی من بلند شد و گفت .......هان حالا شد یه چیزی یالا بلند شو کس و کونت رو جمغ کن بزن به چاک تا دوباره نکردم توی اون کونت سریع از جام بلند شدم و شرت و کرستم رو از این ور و آن ور پیدا کردم و با عجله پوشیدم گریه ام گرفته بود از اینکه گول این آدم کثیف رو خورده بودم . اما امیر همچنان داشت بهم بدو بیرا می گفت .......: جنده نیستی هه هه آره من که باورم شد تو شوهر داری خاک تو سر شوهرت بعد زد زیر خنده .




سكس با پدر شوهر

می خوام براتون از یه سکس جالب و عجیب بگم که با پدر شوهرم داشتم. من 23 سالم بود که ازدواج کردم و شوهرم هم 26 ساله بود. مادر شوهرم هم 7 سال پیش در اثر تصادف فوت کرده بود. پدرش هم یک مرد 52 ساله بود که بدون اغراق می تونم بگم از پسرش ( شوهرم) جذاب تر بود و خیلی هم خوب مونده بود. من بعد از عروسی متوجه بعضی نگاه های عجیب اون به خودم میشدم و اوایل خیال میکردم که از طرز لباس پوشیدن من بدش میاد یا تعجب میکنه. اما کم کم این نگاه ها بیشتر شد و من در اون شهوت رو می دیدم. نمی دونستم باید چی کار کنم. به پدرام هم نمی تونستم بگم پدرت منو بد نگاه میکنه. خلاصه اینا گذشت و پدرام از طرف اداره به یک ماموریت یک هفته ای رفت.منم چون کار زیاد داشتم ترجیح دادم خونه ی خودم بمونم و پیش مامانم اینا نرم. یه روز صبح که تازه از خواب بیدار شده بودم زنگ در خورد از آیفون جواب دادم و فهمیدم که بابای پدرامه. درو باز کردم با دو تا نون سنگک اومد بالا. سلام و احوالپرسی کرد و من سخت در آغوش گرفت و بوسید. هیچ وقت جلوی پدرام منو این جوری نمی بوسید. رفتم به آشپزخونه که چای بیارم و دیدم که دنبالم اومد. از این به بعد رو به صورت محاوره بخونید: - خب خانوم خانوما چه خبرا؟ حالی از ما نمیپرسی : اختیار دارید. من که همیشه مزاحم شما هستم. - چرا از وقتی پدی رفته نیومدی پیش من؟ : والله یه کم کار عقب افتاده داشتم که گفتم این چند روز انجام بدم. - به هر حال میومدی خوشحال میشدم : چشم مزاحمتون میشم. .... - خب ببینم از نی نی خبری نیست؟ : چی بگم نه هنوز . فکر کنم زود باشه.پدارم که میگه حالا حالا ها حرفشو نزن - خب حقم داره. دلش می خواد همش با زنش باشه.نمی خواد شباشو اسير بچه داری کنه! به نظر من حیفه این هیکل خوشگل که با حاملگی خراب بشه. مادر پدی هم زن خوشگلی بود. بدنش مثل برف بود. صاف و سفيد. سینه هاش که دیگه نگو. دو تا توپ گرد و ناز که وقتی راه میرفت لرزشش منو مست میکرد. همه جاش خوشگل بود و... ( از اینکه انقدر راحت از تن و بدن زنش میگفت هم تعجب کردم هم خجالت کشیدم) : خدا رحمتشون کنه - می دونی تو رو میبینم یاد اون میوفتم. تو هم مثل اون خوشگل و نازی. خوش به حال پدی چه هلویی هر شب تو بغلشه. : !!! - کاش حتی شده یه ساعت بغل من می خوابیدی : بابا این چه حرفیه که میزنید؟؟؟ - مگه چیه عزیزم؟ مگه من دل ندارم؟ حالا اگه یه کامی از تو بگیرم مگه آسمون به زمین میاد؟ : من نمی فهمم. من عروس شمام. زن پسرتون. شما می خواید به پسرتون خیانت کنم؟ - خیانت چیه...اون از وجود منه. من نبودم اون نبود ( عجب استدلالی!!) دیگه منتظر من نشد و اومد محکم بغلم کرد و لباشو سفت گذاشت رو لبم. من هیچ تکونی نمی تونستم بخورم. هیچ حرفی هم نمی تونستم بزنم. همین جوری منو خوابوند کف آشپز خونه. لبامو دیگه ول نمی کرد. محکم مک میزد و گاز می گرفت. با دستاشم سینه هامو میمالوند. منم دیدم چاره ای ندارم. خودمو سپردم به دستای شهوت بارش. اونم سریع لباسامو در آورد. حالا شروع کرده بود به خوردن سینه هام. همه ی سینمو می خواست بکنه تو دهنش. نوک سینمو محکم گاز گرفت که جیغ زدم ولش کرد. من فکر میکردم که کار به همین جا ختم میشه. اما دیدم که شلوارشو درآورد و کیرشو انداخت بیرون. دیگه وحشت کردم. یعنی اون می خواست با من... کیرش خیلی زود راست شده بود. سرشو چسبوند به دهنم گفت بخور. منم امتناع کردم. که یهو با انگشتش نوک سینمو نیشگون گرفت گفت بخور وگرنه میکنمش. منم از شدت درد مجبور شدم بذارمش دهنم. ولی همین جور گریه هم میکردم....ادامه ی ماجرای پدر شوهر : وقتی دید که با بی میلی کیرش تو دهنمه بی خیالش شد و گفت ولش کن. رفت پایین با دستش لبای کسمو باز کرد و حسابی بر اندازش کرد و گفت: چه کس نازی داری. نکنه هنوز پدی نکردتت که انقدر تنگ و تر تمیزه؟ شایدم لوست کرده آروم میکنتت؟ من که مامانشو جر میدادم. این پسره به من نرفته.حالا من جرت میدم تا بفهمی کردن یعنی چی! منم هی فریاد میزدم نه تو رو خدا ولم کنید.... با خنده بلند گفت تو دیگه الان زیر منی. کاری نمی تونی بکنی. حداقل سعی کن لذت ببری. پاهامو گذاشت رو شونشو یه کم با کیرش رو کسم بازی بازی کرد. با نوک کیرش چوچولمو می مالوند.این باعث شد که منم تحریک بشمو به نفس نفس بیوفتم.خلاصه چند دقیقه ای این کار و کرد و یک مرتبه با فشار زیاد کیرشو هل داد تو که تا مغز سرم درد گرفت.حتی شب زفافم هم انقدر درد نکشیده بودم. یه چند تا جلو عقب که کرد کیرشو درآورد و دوباره مالید رو چوچولمو باز با همون فشار یک مرتبه داد تو. چند بار این کار و تکرار کرد تا اینکه آبش یهو اومد و همه رو خالی کرد اون تو. منم دیه رمقی نداشتم. نه واسه داد زدن نه واسه اعتراض که چرا آبشو تو ریخته... بعد از اینکه کارش تموم شد منو بوسید و با ملایمت گفت قول میدم دفعه بعد بهتر باشه.ايندفعه خیلی حالم بد بود!!! ..... تا سر ماه بشه و من همش اضطراب داشتم که مبادا حامله شده باشم.آخه من قرص نمی خوردم و از کاندوم استفاده میکردیم. خوشبختانه پریودم نشون از این داشت اتفاقی نیوفتاده. بعد از اون ماجرا دیگه سعی کردم هیچ وقت موقعیتی پیش نیاد که با پدرشوهرم تنها جایی باشم

خواهرم

اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشه. من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهينه. يک دختر 12ساله هم داره بنام الناز. اين خواهر بنده يک زن چادريه که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد. يه روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيحتم کرد که اينکارا خوب نيست و.......... تابستون گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت....... در آپارتمان کناري خواهرم يک زن ميانسال حدود 45 سال که اسمش منيژه بود زندگي ميکرد. شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده بود. پسری به نام شهرام که 24 ساله بود داشت.(که خوش تيپ وخوشگل بود). با توجه به رفت و آمد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم. من و شهرام آنقدر صميمي بوديم که از همه چيز زندگي هم خبر داشتيم. بعد از يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون. ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شو ژل ميزنه. يک مانتوي سفيد که کاملا چسب بدنش بود و اندامشو ميزد بيرون پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد؟. منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي. گفت زير چادر معلوم نميشه. بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يه کمي کسالت داره و پسرش هم نيست. من ميرم يه سري بهش بزنمالناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد. و گفت نه. منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام. ورفت. حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد. گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کاناداست. سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم. وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد. تا منو ديد بد جوري هول کرد. گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا و اگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم. گفت: شهرام نيست. رفته خونه عموش و تا فردا نمياد. الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست. چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم. خواهرم اومد جواب تلفن رو بده. وقتي روي مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلومه. با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود. حالا چرا هيچ لباسي زير مانتوش نيست.؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت. من بدجوري به اون شک کردم. با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه همجنسبازي ميکنن. اما باز گفتم نه. اون اصلا اهل اين حرفا نيست. بعد از حدود 25 دقيقه يکي در آپارتمانو زد. من رفتم درو باز کردم. ديدم خواهرمه. وقتي ميخواست بياد تو بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم. يک لحظه سرم گيج رفت. بعد گفت من ميرم دوش بگيرم.
بعد از حمام الناز گفت بايد برام ديکته بگي. منم از فرصت استفاده کردم و به بهانه ی دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون. و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثیفه. وقتي بو کردم ديدم بوی مني ميده و قسمت جلوي لباس خيسه. وقتي دست زدم درست معلوم بود که با آب مني خيس شده. چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده. بلافاصله بيرون اومدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام. رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم. ديدم شهرام تلفن رو برداشت. ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست. با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره.؟ از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود. از اون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم. ياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدنش خوش اندام و دست و پاش گوشتي باشه هستم. وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود. وقتي به خونه ی خواهرم برگشتم اين بار يه جور ديگه نگاش کردم. واي عجب بدني داشت. مثل هلو. هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود. وقتي نگاه به کونش کردم يک لحظه کيرم بلند شد. عجب کوني داشتشب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم!. روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من. کسي خونمون نيست. مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد. منم سريع رفتم خونشون. بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت. من گفتم بريم تو سايت سکسي. شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ گفتم آره بد جوري. گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو. جات خيلي خالي بود. عجب حالي کردم. منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش. پولش هرچي بشه ميدم. شهرام گفت نه خره کس نيست. شوهر داره. جز منم به کسي نميده. گفتم چه جوري دوست شدي؟. گفت دوست مامانمه. گفتم مامانت خبر داره؟. گفت: به کسي چيزي نگي. مامانم برام جورش کرد. به مامانم گفتم عجب دوستي داري!. اولش دعوام کرد. گفت: اون شوهر داره. بعد از يک مدت گفت اگه دوستيتو با ساناز ( ساناز دوست دختر شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميومد) بهم بزنی منم سعي ميکنم اونو با تو دوست کنم. شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه اونو براي من جورش کنه. همين طور که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شدم. و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم. بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن. (ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه). شهرام گفت: هر کسي يه جور حال ميکنه. بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني؟. خنديد و گفت : آره حال ميکنم. ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم. من خنديدم. گفتم راست ميگي؟ گفت: آره. اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار. گفتم آره سراغ دارم. گفت جدي ميگي؟. گفتم آره. ولي خواهره خبر نداره. تو هم ميشناسي. شهرام گفت جدي؟. اون کيه؟
گفتم: من. هميجوري که نگام ميکرد گفتم : البته فقط تو. شهرام گفت: شوخي ميکني؟. با جديت گفتم: نه. گفت: يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي؟. گفتم: نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش. من خونه بودم. منم خنديدم و گفتم: پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد. منم پشت پرده ديد ميزنم. شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده. منتظرتم. چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن. اول همديگرو لخت کردن. بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد. آخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم. بعد از اون خواهرم بدون اينکه آب مني رو از رو سينه هاش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت.!

راحله

سلام اسم من احسان الان هم 21 سال سن دارم این خاطره ای رو که می خوام براتون بگم مال پارسال بهار بود . من يه دختر دایی دارم که اسمش راحله است . خیلی هم گوشت و ناز اینطوری براتون بگم که هر کی تو فامیل ما از کس چیزی سر در میاره وقتی این دختر دایی مار و میبینه کیرش راست می کنه . ام از اونجایی که این دختر دایی من تو يه خانواده حرب ا... بزرگ شده و خودش هم چادری کسی جراءت نگاه کردن هم بهش نداره . اگه بخوام از خصوصیات این راحله جون براتون بگم 160 قدش 67 کیلو وزنش صورت گرد و خوشکلی داره کون بزرگ و گوشتی داره کس داره هم اندازه يه کف دست خلاصه اینجوری بگم که يه اندام سکسی داره که کیرت میخواد از تو شلوار جرش بده . میرم سر اصل ماجرا من خودم بچه اراکم خونمون هم با خونه دختر داییم اینا فاصله کمی داره از اونجایی که پارسال دختر دایی من کنکور داشت چون بچه کوچیک داشتند بعد از عید زیاد میومد خونمون تا درس بخونه منم که پشت کنکوری همیشه خونه بودم با کفتر از این جور چیزا سر خودمو گرم میکردم سه شنبه بود که مادرم با داداشم و خواهرم رفتند مشهد میقان برای زیارت منم که خونه نبودم باشون برم دختر داییم هم مثل همیشه خونه ما بود ساعت 2.30 بود که من اومدم خونه که ناهار بخورم کلید انداختم رفتم تو تو حال که رسیدم دیدم صدای آب میاد از تو حموم اول فکر کردم مادرم یا داداشم اما وقتی لباسای دختر داییمو خلوی در دیدم همینجوری موندم پیش خودم گفتم پس مادرم اینا کجا رفتن . تو همین فکرا بودم که در حموم باز شد و دختر داییم لخت اومد بیرون تا لباساشو برداره چون فکر می کرد کسی خونه نیست منم پشت سرش بودم منو ندید حوله رو که اومد از رو زمین برداره چشم من افتاد به کون و کس راحله جووووووووووووون همینطوری مونده بودم کسی رو که همه ء فامیل آرزوی کردنشو دارن الان لخت جلوی من قنبل کرده بود کیرم داشت میترکید . داشتم با خودم می گفتم چه جوری می تونم الان راحله رو بکنم از يه طرف میترسیدم اگه منو ببینه جیغ بزنه و بزنه تو گوشمو آبروم بره از يه طرف هم نمی تونستم يه چنین موقعیتی رو از دست بدم .دلو زدم به دریا و صداش کردم یهو يه جیغی زدو برگشت سمت من .منو که دید با دو دستاش
جلوی کسشو با سینشو گرفته بودو پرید تو حموم صورتش از خجالت سرخ شده بود گفت تو کجا بودی منم با بی خیالی گفتم بیرون بودم همین الان اومدم .گفتم مامانم کجاست گفت همگی رفتن مشهد میقان تا شب هم نمیان اینو که گفت منم حالی به حالی شدم گفتم حالا چرا خودتو قایم می کنی من که همه جاتو دیدم دیدم عصبانی شد و گفت برو گمشو بیرون و داد و بیداد کردن منم که هیچی از حرفاشو نمی فهمیدو رفتم سمت حمومو درو هل دادم .نمیزاشت برم تو ولی به زور رفتم تو واستادم مخشو گرفتن به کارگفتم ببین راحله من که همه جاتو دیدم الان هم کسی اینجا نیست يه حال کوچولو با هم می کنیمو همه چی تموم میشه بنده خدا گریش گرفته بود و التماس می کرد به هر جون کندنی بود مخشو زدم یه داشتم رو مخش راه میرفتم تا راضی شد آقا منم تا دیدم اوکی داد شروع کردم به لب گرفتن اصلاً وارد نبود باور منید دفعه اولش بود که با يه پسر می خواست حال کنه از ترس دست و پاش داشت میلرزید بعد از 5 دقیقه لب گرفتن یکم که حالش جا اومدو براش عادی شد بردمش رو تخت تو اتاقم چون دفعه اولش بود می خواستم بهش حال بدم تا خوشش بیاد بخاطر همین برای اولین بار تو عمرم وایسادم کس لیسی یه ربی براش کسشو لیس میزدم که دیدم صداش در اومدو یه جیغی زدو خودشو شل کرد فهمیدم ارضاشده لباسامو در آوردمو کیرمو در آوردمو بردم جلوی لبش اول نفهمید بهش گفتم عین بستنی بلیسش اولش با اکراه این کارو می کرد اما بعد یه مدت جوری ساک میزد که هر کی میدید می گفت عجب جنده ای تو کارش خیلی وارد اینقدر برام ساک زد تا آبم اومد همشو تو دهنش خالی کردم مجبورش کردم همشو بخوره خیلی شاکی شد می خواست بره که گرفتمش بزور دوباره انداختمش رو تخت انگشتمو خیس کردمو با کونش وایسادم ور رفتن يه خورده که کونشو باز کردم کیرمو که انگار نه انگار یه بار خالی شد رو گذاشتم رو کسش یه کم با کسش ور رفتم تا دوباره شهوتی شد منم تا دیدم اینجوریه معطلش نکردم کیرمو بردم در کونش فشار میدادم لامصب مگه تو میرفت کیر کلفت من اصلاً خیال تو رفتن نداشت از شدت هیجان نمی دونستم چه کار کنم آخه شما نمی دونین چه کونی داره این راحله جون من این قدر پهن که دوست داری توش شنا کنی اولش بی خیال شدم رفتم سراغ سینش
شروع کردم به خوردن سینش اینقدر براش خوردم که دیگه نالش در اومده بود صداش کل خونرو برداشته بود نمی دونم دیدید وقتی با يه دختر که برای بار اولش سکس می کنه چه حالی میده اصل شهوتو داره اینجوری نیست که برات نقش بازی کنه تا زودتر آبت بیاد و ولش کنی واقعاً داره حال میکنه سینه هاشو که خوردم رفتم از تو کمد کرمو برداشتم اومدم وایسادم کونشو کرم مالی کردن اینقدر کرم زدم که که چرب چرب شده بود کیرمم کرم مالی کردمو دوباره سرشو گذاشتم در کونش با هر بدبختی بود ایندفعه سر کیرمو کردم تو کونش که يه دفعه یه جیغ بلندی کشید که مو به تنم سیخ شد التماس می کرد که درش بیارم منم به حرفش گوش ندادم وایسادم دلداری دادنش که آره اگه درش بیارم بدتره صبر کن تا جا باز کنه دیدم گوشش به این حرفا بدهکار نیست سفت کونشو کرده نمیزاره بیشتر بکنم تو منم تا دیدم اینجوریه بهش گفتم خوب بابا درش میارم ولی الان خیلی دردت میاد کونتو بده بالا شلش کن زور بزن تا باز بشه درش بیارم بنده خدا فکر کرد راست میگم همین کارارو کرد منم تا موقعیتو جور دیدم با فشار کل کیرمو کردم تو یه جیغی زد که گوشام داشت کر میشد واییییییییییی چه کونی بود داغ داغ داغ داشتم می مردم از خوشی راحله هم داشت گریه می کرد منم هی دلداریش میدادم که الان تموم میشه چیزی نیست الان خوشت میاد تا یکم آروم شد وقتی اینجوری شد منم یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن بعد از پنج دقیقه اینقدر محکم تلمبه می زدم که نالش سر به فلک می کشید داشت درد زیادی رو تحمل می کرد ولی مثل اینکه دیگه خوشش اومده بود چون هی می گفت محکمتر بکن منو آخ جون چه حالی دارم من آی خدا دارم می میرم از خوشی منم با این حرفا اینقدر حشری شده بدم که با تمام سرعتم داشتم تلمبه می زدم بعد از 5 دقیقه حس کردم داره آبم میاد گفتم کجات بریزم اونم گفت بریز تو کونم منم با تمام وجودم این دقیقه آخر رو تلمبه زدم جوری که از کونش داشت خون میومد وقتی آبمو خالی کردم تو کونش انگار تمام وجودم از بدنم خارج شده بود دیگه اصلاً هیچ حالی نداشتم نمیدونم چقدر شد ولی فکر کنم یه ده دقیقه ای همینجوری کیرم تو کونش بود وقتی بلند شدم دور کیرم رو خون گرفته بود .راحله تا کیرمو دید رنگش شده بود مثل گچ لاپاش اینقدر درد میکرد که نمی تونست راه بره کمکش کردم بردمش حموم اونجا شستمش آوردمش بیرون براش آبمیوه و موز و هر چی تو یخچال داشتیم آوردم تا سر حال بیاد از اون ماجرا به بعد حداقل هفته یه رو با هم حال می کنیم باور منید از هم سیر نمیشیم الان هم اون حال می کنه هم من بهم قول داده هر وقت هم شوهر کرد اون موقع هم با هم حال کنیم حتی بهم گفته می خوام وقتی شوهر کردم از تو بچه دار بشم منم که بدم نمیاد اینم از خاطره من امیدوارم که خوشتون اومده باشه

شب زفاف

وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد.
ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.
بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد.
داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود.
یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.

رومو که برگردوندم دیدم بعله خانم آرایشگر با یک لباس لختی که سینه هاش داشت از تو گلوش در میومد جلوم ایستاده. وای اگه بهار نبود خودم و نمیتونستم کنترل کنم و همونجا میپریدم روش. یک آرایشی کرده بود که از بهار هم زیبا تر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم این همه پول بی زبون و چرا گرفته، چون خانوم خرجشون زیاده.
بالاخره با زحمت از اون خانم دل کندم و با بهار به سمت تالار حرکت کردیم.
تو ماشین که بودیم بهار گفت : سعید من زیبا ترم یا اون ؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم : کی؟
گفت: همون خانمِ آرایشگره.
گفتم اوه اوه اون که مثل جادوگرها بود. معلومه تو صد برابر ازاون زیبا تری.
اما تو دلم گفتم اگه تو نبودی اندازه پولی که گرفته بود،…. میکردمش !!.
بعله. ساعت ها گذشت و یک عالم خانم خوشگل خوش تیپ و که هر کدومشون یک جور خودشون و به نمایش گذاشته بودن و ما تو اون تالار دیدیم و این کوچولومون هم که شب قبلش کلی برای امشب آمادش کرده بودیم شیطونی هاشوکرد تا ساعت شد دو نصف شب.
من موندم و بهار. این مونده بود و اون. من که هم خسته بودم هم از سر سینه ها و باسن ها و..س هایی که به شکلهای مختلف اون روز دیده بود شهوتی. نمیدونستم بخوابم یا ادامه بدم. روی تخت با همون لباسای مجلسم نشسته بودم که دیدم بهار با لباس عروسش اومد جلو گفت: پاپیون پشتم و باز کن.
بعد از باز کردن خیلی آرام تورش و از سرش برداشت و بعد با سر دندون دونه دونه دست کشهای سفید تو دستاشو خیلی آهسته بیرون آورد. خیلی آرام زیپهای کنار لباسشو باز کرد و از اونجا بدن سفید به نمایش در اومد. لباسشو از روی سینه باز کرد و خیلی سریع لیز خورد و روی زمین افتاد. زیرش یک گن سرهمی تنش بود دیگه نمیتونستم نگاهش کنم.
خط بهشتش از همین رو دیده میشد و سینه هاش و که دیگه نگو، مثل دو تا توپ بیرون زده بود. اینجا بود که دیگه باید من کمکش میکردم و زیپ گن شو باز میکردم.
دستهام گیرایی پائین کشیدن زیپش و نداشت. بالاخره بازش کردم. بهار جلوی لباسش و گرفته بود و بمن گفت نمیخوای لباسهات و در بیاری.
منم یک نگاهی به اون و خودم کردم و با نظر تایید از اتاق خارج شدم. لباسهام و در آوردم. با در آوردن لباسهام خستگی اون روز هم از تنم در اومد.
یک روبدوشام مشکی کوتاه برای من گذاشته بودن، تنم کردم و به اتاق خواب رفتم. با ورودم، فرشته ای دیدم که برای بردن من به بهشت به زمین نازل شده بود. بهار یک لباس خوابی پوشیده بود که سر و ته و پشت و روش مشخص نبود. رنگش هم رنگ بدنش و کامل پوشیده و با هر حرکتی که به بدنش میداد همه جای بدنش دیده میشد.
دیگه خستگی در بدنم دیده نمیشد. بهار رفت روی تخت نشست و این گونه وانمود میکرد که میخواد بخوابه، با نشستنش روی تخت تمام پاش تا بهشتش از لباس بیرون اومد و خیلی چشمک میزد.
بهار روی تخت دراز کشید و با این حرکت سینه هاش هم از لباس بیرون اومد.
بهار: نمیخوای بخوابی؟
- چرا عزیزم ولی نمیشه.
- چرا نشه؟
- حالم خرابه.
- خوب اگه میخوای ببرمت دکتر.
- نه عزیزم دکتر من همینجاست و داروش هم تجویز شده.
- خوب استفاده من تا خوب بشی.
روبدوشام و از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. سعید کوچیکه. داشت سرش و میاورد بالا. کمی خجالت میکشیدم ولی خوب جای خجالت نبود، خودم و به بهار چسبوندم. یک لحظه از جاش پرید. تا اون لحظه ندیده بود که من لختم.
کمی چپ چپ به من نگاه کرد و آرام نی آتشین منو گرفت توی دستش و کمی لمسش کرد. منم کم کم دستم به سینهاش رسیده بود و داشتم با اونها بازی میکردم.
بهار گفت : سعید امشب بعله. گفتم آره بعله.
یک خنده قشنگی کرد و گفت سعید من همیشه یک آرزو داشتم، میخوام آرزوی من و برام عملی کنی.
گفتم: جان بگو هرچی باشه قبول.
گفت قول میدی.
گفتم قول مردونه.
گفت : من همیشه شنیدم کار شب اول خیلی زمان میبره، ولی من همیشه آرزوم بوده خیلی سریع باشه مثل تجاوز کردن و غیر معمول!
خیلی برام غیر منتظره بود هر فکری میکردم جز این.
خودم و برای یک سکس طولانی میخواستم آماده کنم اما چپه شد.
گفت: قبول میکنی؟
گفتم هر چی تو بگی و بخوای.
قرار شد از اون انکار باشه و از من اصرار و به زور کارم و انجام بدم.
خودم و روی تخت انداختم و حالت خواب و به خودم گرفتم. بهار فکر کرد که ناراحت شدم و میخوام بخوابم، کاملا احساس کردم که اون ناراحت شد و پشت به من روی تخت خوابید. دستم و بردم کنار تخت و خیلی آرام کرم و برداشتم و به نی لبکم مالیدمش و سریع از جا بلند شدم و پاهای بهار و گرفتم و از هم باز کردم و خودم و بین پاهاش قرار دادم. اونم سریع دستش و گذاشت روی بهشتش. دستاشو گرفتم و باز کردم ولی باز خودش و جمع کرد. مثل مار به خودش میپیچید و نمیذاشت که کارمو بکنم.
آخر با دندون سر سینه ها شو گرفتم و خیلی محکم فشار میدادم، با دست مچ دستاشو گرفتم و دو طرف بدنش به صورت تی باز نگه داشتم. دیگه از درد نمیتونست تکونی به خودش بده. لبم و گذاشتم روی لباش و با بالاترین سرعت و با فشار آلتم و تو بهشتش جا دادم و تا ته فرو کردم.
با این که دهنش و با دهانم گرفته بودم ولی تا میتونست داد میزد تا جائی که اشک از چشاش اومد.
خیلی دلم براش سوخت ولی خوب خودش میخواست و گفته بود در هیچ شرایط کارو قطع نکنم!
با سرعت زیاد تو بهشتش تلنبه می زدم و با چشمام درد و توی چشاش، صورتش و تمام بدنش میدیدم.
احساس میکردم یک مایع لزج آلتم و پر کرده.
چند دقیقه ای این کار و تکرار کردم و واقعا نمیدونستم که بهار داره لذت میبره یا درد میکشه. بدنش داشت میلرزید. و از چشاشم اشک میومد. ناگهان با فشار زیاد آبمو تو بدنش خالی کردم و بی حال روی بهار افتادم. هنوز بدنش میلرزید.
آرام خودم و از روی بدنش قل دادم و روی تخت دراز کشیدم.
کمی که به حال اومدم و از جام پاشدم دیدم تمام آلتم و تخت پر خون. مثل این بود که سر مرغی رو اینجا زده باشن .
بهارهم اصلا نمیتونست. خودش و تکون بده.
رفتم توی دست شوئی خودمو شستم و اومدم روتختی رو از زیر بهار جمع کردم. و براش یک نوار بهداشتی گذاشتم و شرتش و پاش کردم. و توی بغلم گرفتمش و خوابیدم.
صبح با سرو صدا از جا پاشدم. صدای همه مییومد. فکر میکنم همه فضولها اومده بودن تا ببینن دیشب چه خبر بوده. لباس تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم بعله. خانومها ( نزدیکهای بهار و من ) همه سرشون زیر دامن کوتاه لباس خواب بهاره و دارن کار شناسی میکنن. با دیدن من همه دست از کارشناسی کشیدن و شروع به نظر دادن کردن که بعله. چه عجله ای داشتی و چکار کردی و هزار حرف و حدیث دیگه.
بهار صدا زدم گفتم یک لحظه بیا. آخه بنده خدا اصلا نمیتونست از جاش پاشه. وقتی هم که پاشد مثل این مرغابی ها راه میرفت. وقتی اومد توی اتاق گفتم چطور بود گفت عالی.
باورکنید هنوزم میگه اون شب اول یک چیز دیگست و خیلی بهش حال داده

كردن همكارم

داستانی که میخوام براتون بنویسم اینه که من در دفتری کار میکنم که 5 نفر خانم همکار دارم و یک روز مدیرمون از دفتر مبره بیرون و چون به من اطمینان داشت دفتر را به من می سپارد منم اون موقع خودم بودم و یکی از خانم ها که روبروی من نشته بود و خیلی کرم می رخت بعداز حدودنیم ساعت که گذشت و منم خیلی تو کفش رفته بودم که یه سکس حسابی رو باهاش داشته باشمرفتم سمتش و یخورده باهاش حرف زدم وخیلی حشرم زده بود بالا همون موقع بود خواست بلند شه بره اب بخوره که ناگهان نمی دونم چیشد و از پشت سر چسبیدم بهش و اونم برگشت و گفت بیشعورولم کن همون موقع من خیلی شهواتی شده بودم که چسبیدم بهشو با کونش ومیرفتم که شروع کرد به گریه کردن بعد دلم به حالش سوخت نشوندمش روی صندلی بهش گفتم مهشید جان گریه نکن دیگه (چون از این دخترهای مذهبی و خوانواده کاملا مدهبی بودن بدش میومد ازاین کارا)خلاصه دیدم داره گریه می کنه بهش گفتم بیا بریم دستشویی یه اب بزن به صورتت که قبول کرد و بردمش دستشویی که همون جا بود دوباره چسبیدم بهش وازش لب میگرفنم وایییییییی جونننننننننن چه لبایی اومنم مقاومت میکرد منم لباشو میخوردم و بعد هرکاریش کردم قبول نکرد که به کیره من دست بزنه و لباساشو در بیاره منم همونجا ازش لب میگرفتم ومجبوربودم جلق بزنم واین کارو کردم تا اب امد و ریختمش توی دستشویی وقتی اب منودید خجالت کشید و چشاشو بست کارمون تمام شد رفتیم سر کارمون اون روز پنجشنبه بود و من جمعه بهش زنگ زدم اون به من گفت که دیگه نمیام سرکار و من با هزارتا چرم زبونی راضیش کردم بیاد شنبه شدو من امدم سرکار و اونم 10 دقیقه بعداز من امد که دوباره ساعت 10:30 شده بود بازم ما دوتا با هم تنها شده بودبم و وقتی دوباره دیدمش کیرم راست شد که بلند شدم و رفتم سمتش بهش گفتم دوست دارم و میخوام توبغلم بگیرمتو وکه بهم گفت برو از این کارا نکن و همونجا روی صندلی نشسته بود که من شروع کردم به خوردن لباشو و هنوز مقاومت میکرد مه به زور بود مه مقنعشو در اوردم و شروع به خوردن گردنش کردم و یه مقدار شل کرد بعد بلندش کردم و چسبوندمش به دیوار شروع به خوردن لب و گردن کردم و کیرم داشت از شق درد می مورد بازور خواهش مانتوشو در اوردم مه زیر مانتوش یه تی شرت سبز رنگی بود به یه مقدار مه سینه هاشو مالیدم تی شرتشو در اوردم و زیرش یه سوتینه سفید بود که اونم دراوردم واییییییی چی میدیدم دو تا سینه خوشکل و سفید و نوک قهوه ای که واقعا مثل هلو نرم بودن و من شروع کردم به خوردنشون اونم چشاشو بست و شل شل کرده بود و داشت حال می کردو لباشو گاز می گرفت عجب چیزی بود و شروع کردم به باز کردن شلوارش که مقاومت کرد ولی بازور بازش کردم و یه شرت سفید پوشیده بود و از روی شرتش یه خورده کسشو خوردم و شرتشو در اوردم واییییییی یه کسی داشت گوشتی سفید و ناز و بدون مو که داشتم دیونه می شدم بی هوا شروع کردم به خوردن چوچولش که اهش بلند شد و میگفت اه اه اه بخور عزیزم این کس همش ماله توهه بخورش و منم بیشتر تحریک می شدم میخوردم بعداز 10 دقیقه خوردن کس ناز مهشید جونم من تمام لباسامو در وردم و و حدود 5 دقیقه تویه بغلش خوابیدم و لب ازش گرفتم نمی شد زیاد لفتش داد جون مدیرمون الان بود که بیاد و منو کیرمو تو دستم گرفتم بهش گفتم بخور هر کاری بهش کردم نخورد منم بهش گفتم پشتتو بکن گفت میخوای چه کار کنی گفتم میخوام از کون بکنمت که ترسید گفت نههههنهههه درد داره میترسم بهش گفتم طوری میکنم که دردت نیاد خلاصه با هرتا زور راضی شد بهش گقتم کرم نرم کننده تو کیفت نداری گفت چرا دارم کرمو از کیفش اوردم بیرون زدم به انگشتم و شروع به بازی کردن با سوراخ کونش کردم دیگه باز شده بود که تف زدم به کیرم سر کیرمو گذاشتم دمه سوراخ کونش اروم اروم فرستادم تو کونش مه یه جیغ کشید و گفت در بیار دارم میمیرم از درد منم گوش به حرفش ندادمو میکردم داخل که بعداز چند دقیقه جیغاش به اه اوووووووف تبدیل شده بود
که شروع کرد به گفتن قوربون اون کیر کلفت برم بکن اخخخخخخ منو بکن جرم بده اییییییی چه حالی می ده منم شدت تلمبه زدنمو بیشتر کردمو دیگه داشت ابم میومد که یه تلمبه خیلی شدت دار زدم توکونش انکار 3 کیلو ازم کم شد و تمام ابم را خالی کردم تو کونش و دو دقیقه روش بی خال خوابیدم و ارش لب گرفتم بلند شدیم مو رفتیم همدیپرو شستیم و همون موقع بود که صدای در ام و مدیرمون امد جاتون خالی بعداز اونموقع خیلی بهم علاقه مند شد و بعداز اون جریان من کارم شده بود هفته ای 3 بار کردن مهشید خانم و تا الانم دارم میکنمش امیدوارم از این داستان لذت برده باشید و اگه مشکلی توی نوشتنم بود معذرت میخوام چون اولین بارم بود داستان سکس می نویسم قوربان همگیتون برم حداحافظ تا داستان بعدی

سكس با خواهر زنم

این داستان که میخوام واستون تعریف کنم برمیگرده به یه سال پیش که بهترین سکس من بود.خواهر زن من با مامانش زندگی میکنند چون مامان باباش از هم طلاق گرفتند از همون موقع که من با خانومم دوست بودم با این خواهر زنم که اسمشم هم سارا هستد زیاد صمیمی بود طور بود که من به خانومم زنگ میزدم بیشتر شو با سارا حرف میزدم البته من نظری بهش نداشتم چون اون از من 3سال کوچیکتر بود (در ضما اسم من پویا هست و 24 سال دارم)خلاصه زد منو خانومم با هم ازدواج کردیم و ارتباط من سارا بیشتر از قبل شد طوری بود که سارا پیش من تو خونه راحت بود چون من هم خودمو بچه سر به زیری نشون داده بودم خیلی به من اعتماد داشتند این اتفاق من از یه خواب دیدن شروع شد شب خواب دیدم که با سارا دارم سکس میکنم دیدم که پیش من خوابیده و داره واسم ساک میزنه طوری که کوسش به طرفه صورته منه من هم داشتم کوسشو لیس میزدم که بعد این که کوسشو لیس زدم برش گردونم و کیر رو گذاشتم تو کسش و هی تلمبه میزدم که تو خواب ابم امد(اقا میدونند وقتی ما اقایون خواب سکس میبینم اگه تو خواب ابمون بیاد صبح پا میشم میبینم که شورتمون خیسه)خلاصه من که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی به سارا داشتم خلاصه صبونم خوردم از خونه زدم بیرون اصلا نمیدونم چم شده بود فقط داشتم به سارا و خواب دیشبم فکر میکردم گفتم بزار بهش زنگ بزنم وباهاش حرف بزنم شمارشو گرفتم همین که گفت بله دلم حوری ریخت پایین این همه که باهاش حرف زده بودم این طوری نشده بودم بازم فکرم رفت به خواب دیشب که یه دفعه به خودم امدم گفتم سلام حالت خوبه که گفت چرا حرف نمیزدی گفتم صدات نمیودمد بهش گفتم زنگ زدم حالتو بپرسم خلاصه یه کم با هم حرف زدیم بعد قطع کردم این خواب بد جوری حس منو به سارا عوض کرده بود شب شد یه کم زود تر رفتم خونه به خانومم گفتم پاشو بریم خونه مامانت اینا من حوصلم سر رفته که اونم قبول کرد ما رفتیم خونه مادر زنم همین که سارا رو دیدم بازحالی به حولی شدم خلاصه رفتیم نشستیم من که همیشه میرفتیم خونه مادرخانومم چشم فقط به تلوزیون بود فقط به تلوزیون نگاه میکردم اون روز چشم فقط دنبال سارا بود که از هر موقیتی استفاده میکردم که دیدش بزنم خانومم و مامانش رفتن اشپزخونه و منو سارا موندیم من هم یه چشم به تلوزیون بود یه چشم به سارا و هی اون خوابی که دیده بودم میومد جلوی چشام دوست داشتم همنچا بگیرمش ببوسمش که نمیشد اون که حواسش به من نبود که زیر نظرش دارم من هم که زول زده بودم به پاهاش بلوریش که نشسته بود رو مبل و پاشو انداخته بود روپاش شلوارش امده بود بالا من که همین طور به پاهاش نگاه میکردم یه لحظه سرم رو اوردم بالا که دیدم سارا به من داره نگاه میکنه زود خودمو جمع جور کردم سارا گفت چای میخوری واست بیارم گفت نه گفت پویا امروز چته حوصله نداری گفتم نه بابا یه کم خسته هستم خلاصه اون روز گذشت من هم تو این فکر بود که با سارا چه طوری ارتباط پیدا کنم وباهاش سکس کنم هر موقع میومدنند خونه ما لباسشو تو اتاق درمیاورد من هم میفرفتم سوراخ شلوارش و بوش میکردم وای خدای من میگفتم الان چند دقیقه پیش کوس سارا تو این شلوار بود هر وقت با خانومم سکس میکردم فکر میکردم که خانومم سارات که دارم میکنمش به خودم میگفتم من باید یه بار که شده سارا بکنم
خلاصه زد خانومم من مریض شد من بردمش بیمارستان که بیمارستان گفت که باید یه روز اینجا بستری باشه من هم که به مامانش زنگ زدم امدنند بیمارستان به خودم گفتم امروز باید سارا بکنم موقیت خوبی بود ولی خدا خدا میکردم که مادرزنم پیش خانومم بمونه من هم سارا میبردم خونه و کارشو میساختم مادر زنم اینا امدنند بیمارستان که من بهشون گفتم دکترش گفته که امروز رو باید تو بیمارستان بمونه که یکی هم باید پیشش بمونه که مادر زنم گفت من میمونم دیگه تو کونم عروسی بود گفتم باشه من سارا هم میریم خونه ما سارا بره خونه تنها میترسه که مامانش گفت باشه خلاصه ازشون خداحافظی کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم بریم خونه تو راه هی فکر میکردم که چه طوری باهاش سکس کنم با خودم گفتم اگه هم نشه تو خواب انقولکش میکنم بعد یه فکری به ذهنم رسید به سارا گفتم میخوای یه مشروب بگیرم ببریم خونه باهم بخوریم چون که میدونستم از مشروب خوش میاد ولی از ترس مامانش نمیتونست بخوره من هم از ترس خانومم گفتم که باشه من رفتم یه ویسکی گرفتم با کلی مزه اینا رفته خونه با خودم گفتم عجعب شبی بشه امشب رسیدم خونه که سارارفت لباساشو عوض کنه از اتاق امد بیرون دیدم یه تیشرت تنگ صورتی پوشیده با یه شلوار تنگ که از ساق پاش بود البته تو خونه خودشون هم میرفتیم این طوری لباس می پوشید ولی من زیاد توجه نمیکردم که برگشتم گفتم که این لباسا چقدر بهت میاد که یه لبخند زد امد پیش رو مبل نشست من هم رفتم ماهواره رو روشن کردم زدم کانال پی ام سی و رفتم ویسکی رو اوردم بامزه ها گفتم اجازه هست ساقی من باشم گفت بابا اختیار داری گفتم ولی سارا بایید پا به پای من بیای گفت پویا من ظرفیتم پایینه 2تا میزنم مست میشم من هم تو دلم گفتم که چه بهتر اقا خلاصه پیک اول رو ریختم به سلامتی 2تامون رفتیم بالا دومی سومی تو چهارمی گفتم من بس مه زیاد خوردم من هم اخرین پیک رو ریختم گفتم باشه این اخریشم بخوریم تموم بشه خلاصه اخرین پیکم زدیم دیدم سارا گرم شده ماهواره هم داشت اهنگ جدید منصور رو نشون میداد که این پاشد برقصه که دیدم اره مشروب کار خودشو کرده خانم سرخوش سرخوشه گفتم بیا بشین بابا الان سرت گیج میره میخوریزمین یه چیزیت میشه ها من هم پاشدم گفتم از این موقعیت استفاده میکنم بغلش میکنم پاشدم از پشت گرفتمش گرمای بدنش کل وجودم رو فرا گرفت دیدم داره میخنده داد میزنه من هم که بهش چسبیده بود کیرم داشت بلند میشدگفتم به درک هرچیزی میخواد بشه بشه این فرصت طلای رو از دست نمیدم دستم رو انداختم رو سینهاش که برگشت گفتم پویا داری چی کار میکنی گفتم هی چی گرفتمت تا نخوری زمین دیدم دوباره شروع کرد به رقصیدن من هم که خیالم راحت شد که چیزی نمیگه سینه هاشو دو دستی گرفتم فشار دادم از پایین هم کیرم داشت میترکید که چسبوندم به کونش که یه دفعه دیدم واستاد برگشت طرف من گفت پویا داری چی کار میکنی گفتم سارا من تو رو خیلی دوست دارم همین که خواست حرف بزنه لبابو گذاشتم رو لباش که دیدم اونم هیچ مقاوتی نشون نداد فکرکنم 5.6دقیقه همین طور ازهم لب گرفتیم بعد بخلش کردمش گذاشتم رو مبل لباسو از تنم کندم فقط موند شرتم رفتم روش و دوباره ازش لب گرفته بعد رفتم سوراخ گردنش لیس میزدم ارم مک میزدم که جاش سیاه نشه
که دیدم اهوناله سارا بلند شد که میگفتم پویا منم دوست دارم میخوام
امروز زنت باشم هر کاری دوست داری با من بکن من هم که با این حرفاش حشری شده بودم تی شرتشوبا سوتین شو از تنش در اورم رفتم سوراخ سینه هاش وای عجعب خوش مزه بود امد پایین رسیدم به نافش اونجا رو هم لیس زدم بدون اینکه شلوارشو از تنش دربیارم تا بالای کوسش دادم پایین واییییی انگار میدونست امروز قرار کارشو بسازم کوسش تمیز تمیز بود بالای کوسشو هی لیس میزدم سارا که داشت دادم میزد میگفت بخور برو پایین رو بخور من هم خواستم که بیشتر حشیری بشه شلوارشو شرتشو با هم از پاش در اوردم ولی نرفتم سمت سوراخ کونش رفتم سراغ پاهاش از نوک پاهاش لیس میزدم میومدم بالا وای خدا چه حالی میداد هر دو تا پاشو قشنگ لیس زدم که گفت نامرد بیا بخور کسم رو من هم گفتم اول بیاد تو بخوری زود شرتم رو از توپام در اوردم اون هم که رو مبل دراز کشیده بود خودشو کشید بالا که سرش امد روی دستهای مبل و دهنشو باز کرد من هم رفتم روش کیرم جلوی صورتش بود کیر رو کردم تو دهنش داشتم تولونبه میزدم تو دهنش چند بار دندوناش خورد به کیرم بد جوری اذیت شدم هی کیرمو تو دهنش عقب جلو میکردم بعضی وقتا همچین تا ته میکردم تو دهنش که حولم میداد عقب که گفت بابا خفه شدم بعد چند دقیقه کیرم رو کشیدم بیرون و رفتم سمت سوراخ کوسش زبونم گذاشتم رو کوسش اینه وحشایا داشتم کوسشو لیس میزدم سارا هم هی داد میزد میگفت دوست دارم پویا بعد این که چند دقیقه کسشو خوردم دیدم یه داد بلند زد شل شد گفتم بابا اروم الان همسایه ها میریزند اینجا گفتم الان نوبت منه اولش خواستم از کوس بکنمش گفتم سارا اوپن نیستی که گفت نه بابا اکبنده هنوز گفتم پس از کون میکنمت اولش گفت نه درد داره گفتم مگه نگفتی امشب مال تو هستم گفتم فقط اروم بکن گفتم چشم رفتم از تو اتاق واکس مو اوردم (بچه ها نه خندید ها)یه کم زدم سره کیرم یه کم هم زدم به سوراخ کون سارا اروم کیرم رو بردم دمه سوراخش که گفت پویا جان هر کی رو دوست داری اروم بکن گفتم نترس اروم سره کیرم رو گذاشتم دمه سوراخ کونش و با دستم کیرم رو گرفتم اروم سرش کردم تو گفت اروم بعد دوباره با دستم فشار دادم تو که یه داد زد تو رو به خدا اروم دیگه داشتم دیونه میشدم دستم رو از روی کیرم برداشتم و فشار دادم که یه جیغ زد گفتم الان همسایه ها میریزن بیرون دیگه کیرم تا دسته تو کونش بود شروع کردم به تولنبه زدن اینه وحشیا داشتم میکردمش فکر کنم دیگه درد نمکشید دستش رو کوسش بود داشت کوسشو میمالید دیگه داشت ابم میومد سرعتم رو بیشتر کردم و اب مو خالی کردم تو کونش و ولو شدم روش برگشت گفتم پویا عاشقتم من هم گفتم قوربونت برم من پاشدم دستمال کاغذی اوردم تا کونشو تمیز کنه بعد این که خودشو تمیز کرد بغلش کردم بردم تو اتاقمون خوابدمش رو تخت خودم رفتم دست شوی برگشتم دیدم داره گریه میکنه گفتم چته گفت من به خواهر خیانت کردم خانم تازه یادش افتاده بود بعد گرفتمش تو بغلم گفتم نه عزیزم تو هم به سکس احتیاج داشتی من هم خلاصه با هزار بدبختی ارومش کردم گفتم سارا میدونی رو این تخت چقدر به یاد تو با خواهرت سکس کردم گفت راست میگی گفتم اره خلاصه کلی ازم سوال پرسید که دیگه نمیخوام اونا رو بگم چون داستان طولانی شد
اگه هر اشکالی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید چون اولین بارم بود که داشتم مینوشتم البته تو املاء انشاء همیشه نمرم کم بود بر هر حال به بزرگی خودتون ببخشید

سكس خواهر ناتني

که مثل خواهرم میمونه با ما زندگی میکنه.مهسا که 16 سالشه. وقتی که 10 سالش بود پدر و مادرشو از دست داد و بخاطر اینکه بابام صمیمی ترین دوست بابش بود اونو به فرزند خوندگی قبول کرد.6 سال میشه که با مهسا زندگی میکنیم و اون واسم مثل یه خواهرشده و اصلا من به چشم بدی بهش نگاه نمیکردم.خونه ی ما دوبلکسه و اتاق ها طبقه ی بالاست.یه روز که پدر و مادرم رفتن عیادت عموی بابام،مهسا خونه موند و من هم رفتم کافی نت تا اگه اهنگ جدید اومده دانلود کنم. معمولا 2 ساعت میمونم کافی نت.اینسری هیچی آهنگ نیومده بود.زود برگشتم خونه.توی راه فکر کردم یه خورده مهسا رو بترسونم.واسه همین آروم داخل خونه شدم.دیدم نیستش.اروم رفتم طبقه ی بالا.در اتاقش بسته بود.از سوراخ کیلید نگاه کردم(آخه تختش روبروی در).باورم نمیشد چی میدیدم.دیدم لخت خوابیده رو تخت دارو با انگشت میانیش کسشو میمیاله.فک نمیکردم مهسا همچین بدنی داشته باشه.سینه هاش بزرگ بود و نوکش صورتی بود.بدنش سفید سفید بود و یدونه مو هم نداشت.همینجور که کسشو میمیالید چشاشو بسته بود و لباشو گاز میگرفت و با اون یکی دستش سینه هاشو میمالید.انقدر حشرش بالا بود که سینه هاشو انقدر محکم میمالید که قرمز قرمز شده بودن.کیرم بد جور راست شده بود.یه دفعه یه جیغ کشید و بی حرکت موند.فهمیدم ارضا شده.خواستم برم تو که بلند شد و از زیر بالشتش یه خیار سالادی به چه گندگی برداشت.کرم هم برداشت و کونشو و خیارو حسابی کرمی کرد.به صورت سگی نشست و با دستش میله ی بالای تختو گرفت.بلاخره کونشو دیدم.خیلی گنده بود.خیلی سفید بود.انقدر خودمو مالیدم که ابم اومد.خیارو یه دفعه کرد تو کونش.یه جیغ بلند کشید و شروع به گریه کردن کرد ولی خیارو نکشید بیرون.فک کم میخواست ببینه چه احساسی داره درد کون.بعد شروع کرد خیارو عقب جلو کردن.کم کم گریش بند اومد.همش اه اه میکرد و میگفت جرم بده.جووووون.پارم کن.بعد 10 دقیقه خیارو کشید بیرون.واااای باورم نمیشد.قشنگ داخل سوراخش دیده میشد
دلم میخواست برم تو و بکنمش.بعدش به شکم دراز کشید.چشاشو بست.فک کنم خسته بود.من یه دفعه رفتم داخل.تا منو دید جیغ کشیدو با دستاش سینه ها و کسشو پوشوند.من یه جور وانمود کردم که انگار ندیدم این داشته چیکار میکرده.سریع از اتاق رفتم بیرون.همونجوری لخت افتاد دنبالمو بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن.گفت تو رو خدا به کسی نگو.از خودم جداش کردمو گفتم برو لباستو بپوش کارت دارم.رفت پوشید.رفتم تو اتاقش.بازداشت مثل ابر بهار گریه میکرد.گونشو بوسیدمو گرفتمش تو بغلم.موهاشو نوازش میکردمو بهش میگفتم اشگالی نداره.یه خورده که اروم تر شد باهاش صحبت کردمو گفتم که میدونم نیاز داره و درکش میکنم.اخرش یه بوس دیگه کردمشو از اتاق رفتم بیرون.دو سه روز تو چشام نگاه نمیکرد.دوباره رفتم پیشش و باهش صحبت کردم.کم کم روش بهم باز شد و بعد 2 هفته هر سوالی راجع به مسایل جنسی داشت از من میپرسد.کم کم رابطمون صمیمی شد و بعد 3 ماه بدجوری بهم وابسته شده بودیم.داشتیم عاشق همدیگه میشدیم.وقتی کسی خونه نبود جلوی من راحت میگشت با شلوارک خیلی کوتاه (جوری که افتادگی کونش دیده میشد)و با یه تاپ کوتاه که بالای نافش بود.تا اونموقع ته کاری که به هم کردیم این بود که فقط روی لبشو بوسیدم.اصلا اسمشو لب گرفتن نمیشه گذاشت.یه ماه دیگه گذشت.بابا مامانم قرار شد دو روز برن زنجان ختم دایی مامانم.تابستون بود.صبح حرکت کردن.من هم چون پیش دانشگاهی بودم رفتم مدرسه.ظهر که برگشتم خونه.دیدم به به چه بویی از خونه میاد.دمی درست کرده بود.داخل خونه که شدم خشکم زد.یه لباس فوق العاده سکسی پوشیده بود و خودشو ارایش کرده بود.موهاشم سشوار کشیده بود(یادم رفت بگم که مهسا 165 قدش و50 وزنشه.با پاهای کشیده و دست های ظریف.کونش و سینش یه خورده بزرگ تر از سنش بود که خیلی سکسی ترش کرده بود)لباسش جوری بود که خط سینش دیده میشد.یه دفعه گفت چیه خوشگل ندیدی.من ناخوداگاه بغلش کردمو شروع کردم به لب گرفتن ازش.دستشو گرفتمو بردمش تو اتاقم.انداختمش روی تخت.هوای خاصی بود. دیگه شهوت نبود. واقعا عاشقش شده بودم. گفت: برات جق بزنم. گفتم: نه. با تعجب پرسید چرا؟ . گفتم: چون دوستت دارم. تا اینو گفتم سرشو انداخت زیر و گفت: واقعا دوسم داری. گفتم: آره. سرشو آورد بالا. موهاش رو بینیش ریخته بودن. گفتم:مهسا من عاشقتم و دوستت دارم، پشیمون نمیشی. گفت: من باید آرزوی تو رو داشته باشم. نجیب، دوست داشتنی، قشنگ. گفتم: دیگه بسه.از روی عشق لب میگرفتم ازش و داشتیم با هم عشق بازی میکردیم نه سکس حیوانی!اشک تو چشاش جمع شده بود.پرسیدم چی شده.گفت دوستت دارم و دوباره ازم لب گرفت.از عشق شدید من هم گریم گرفت.بعد . لبشو گذاشت رو لبم. با عشق واسش می‌خوردمش. اون سرشو اورد پایین، زیپه شلوارمو باز کرد. دستشو برد و کیرم رو کشید بیرون، شروع به مالیدن کرد. و وقتی که بزرگ شد، سرشو اورد بالا گفت: اجازه می‌دی؟ . گفتم: ماله خودته. سرشو آروم اورد پایین. و گفت: ارمین فکر میکنی بعد از امروز بازم دوسم داشته باشی. گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه تو تاحالا سکس نکردی معلوم نیست که بعدش پشیمون نشی. گفتم: سکس نکردم درست ولی الان عاشق شدم.دوباره شروع کرد به خوردن. همینطور می‌خورد و سرشو می‌اورد بالا و می‌گفت: جون. . . . گفتم: بسه. گفت: اه بزار بخورم دیگه، گفتم نوبته منه اینا رو ببینم. گفت: اینجوریه پس زود باش. دستم رو از رو لباس به سینه هاش کشیدم. نرم، بزرگ و خوش فرم.

باور کنید توی رویا هم چنین لحظه‌ای رو تصور نمی‌کردم.لباسش رو از تنش در اوردم، زیرش هیچی نبود، شروع به خوردن سینش کردم. اینقدر خوردم که دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. با احتیاط دستمو زدم به رو کسش (رو شلوار) یه تکون کوچیک خورد. گفتم: چیه بدت میاد. گفت: نه، امشب ماله خودته. سریع زیپشو باز کردم شلواره تنگو خوشگلشو کشیدم پایین، و شرتشو در آوردم. تا حالا چیزی به این تمیزی ندیده بودم. تمیزیش منو تشویق به خوردن کرد. شروع به خوردن خودش و چوچولش کردم. دیگه داشت موهامو می‌کند. می‌گفت ارمین دوست دارم. باور کنید از حرکاتش داشتم تعجب می‌کردم، فکر می‌کردم این فیلما همش اداست.بهم گفت ارمین میخوام زنت بشم.گفتم چی؟.گفت از کس بکن منو.گفتم پردت پس چی؟.گفت پارسال تو باشگاه وقتی خواستم پاهامو 180 درجه باز کنم پاره شد(!!!!!!!!).مامان هم میدونه.بعد لباسمو در اورد، شلوارم رو هم به همینصورت. باز شروع به خوردن کرد. گفتم: مهسا بسه دیگه ، دیگه ادامه نداد، بعد از چند لحظه بهش گفتم: مهسا می‌خوابی، گفت: چرا، گفتم می‌خوام امشب زنم شی. گفت: من عاشقتم. آروم خوابوندمش، به آرومی سرش رو کردم تو، و یواش یواش عقب جلو می‌کردم. دیگه داشتم تند تند می‌کردم. با دستام پاهاشو زدم بالا، و شروع به کردن، کردم. جلو عقب که می کردم صداش خونه رو پر کرده بود. مهسا هم از سر شهوت داد میزد. از بغل خوابوندمش، و سرشو کردم تو، و جلو عقب می کردم.
بلند شد، گفت: ارمین بخواب. گفتم باشه. به آرومی روش نشست و بالا پایین می کرد. دستام کلا به سینه هاش قفل شده بود. دیگه آهش داشت به جیغ تبدیل می شد. که یک باره دستاش و بدنش به شدت لرزید. کلا ارضا شد. ولی برای اینکه من ارضا شم بصورت سگی خوابید. من از پشت سوراخه کونشو خوردم. گفت: می خوایش. گفتم آره ولی امشب نه. گفت: هر جور دوست داری عشقم. من شروع به خوردن کسش کردم باز داشت، به اوج می رسید. منم همینجور می خوردم.سرشو گذاشتم تو کسش، شروع به تلنبه زدن کردم، اینقدر ادامه دادم که اون یه بار دیگه ارضا شد، دیگه داشتم منم ارضا می شدم. گفتم: مهسا داره میاد. گفت بزار بیاد. گفتم: تو کست. گفت یکی از قرص های مامانو خوردم، بریز دارم می سوزم. تا اومدم همشو ریختم تو کسش. داد زد، ارمین سوختم. وای دارم می میرم. رو هم ولو شدیم. همینجور هم دیگه رو می بوسیدیم. و به با هم حرف می زدیم.
بعد از اون هر هفته دو بار با هم سکس داریم ودیگه نه اون و نه من خودارضایی نمیکنیم.مثل زن وشوهر شدیم و واقا هنوز که هنوزه عاشق همدیگه ایم.
من اولین باره که مینویسم.
دوستان ازتون ممنونم. و خواهش می کنم که ناسزا نگید ممنون میشم.
دوستون دارم! خداحافظ

داستان سكس با شوهر خواهرم

من شیما هستم.هیجده سال سن دارم.خواهرم چند سالی بود که ازدواج کرده بود بابک شوهرش هم مرد خوبی بنظر میرسید این نظر خودمه و کاری به نظر دیگران ندارم ناگفته نماند مرد لارجیه و برای خواهرم و خونشون من و دیگران خیلی خرج میکنه.من و خواهر دیگم در خونه راحت میگردیم مثلا با تاپ و دامن یا بلوز و شلوار.من راحت تر از خواهر بزرگترم میگردم.جریان از انجا شروع شد که یه روزتو خونه با داداشم حسین تنها بودیم که بابک اومد خونمون من پای فیلم تلوزیون بودم حسین با کامپیوتر بازی میکرد.مدتی گذشت که با خندیدن و وای وای کردن بابک نظرم بهش جلب شد.به من نگاهی کرد و گفت ببین گفتم چی رو.موبایلشو اورد و چند تا عکس لختی بچه که مونتاژ شده بود به من نشون داد.خیلی خنده دار بود آخه برای اون بچه بجای دودولش دودول یه مرد گنده رو گذاشته بودن.اونقدر خنده دار شده بود بعد چند تا عکس دیگه نشونم داد. من تاحالا از این عکسها ندیده بودم واحساس کردم که تنم داره گرم میشه. نگاهی به اون ور اتاق انداختم و خیالم راحت شد که حسین نمیبینه.بابک هم بالای سر من ایستاده بود گفت مواظبم تو نگاه کن نگاهی بهش کردم و با لبخند باز عکسها رو دونه دونه نگاه کردم.من اونروز یه تاپ و دامن تنم بود که بابک با ایستادنش بالای سرم میتونس راحت سینه هامو دید بزنه آخه یقش باز بود.به حسین گفت که میری بررامون بستنی لیتری بگیری حسین هم از خداخواسته با پر رویی پول رو گرفت و رفت از خونه بیرون.من نمیدونستم که برای چی حسین رو بیرون فرستاد بعد گفت فرستادمش دنبال نخود سیاه تا راحت باشی.بعد دوباره برام عکسها رو گذاشت و من نگاه میکردم.عکسهای زنهای لخت و مردها که بعضیهاشون در حال حال کردن بودن.برای من جالب بود که این چیزهارو میدیدم آخه دوستام فقط تعریف میکردن.بعد گفت دوست داری فیلمشونم ببینی گفت فیلم چی گفت بذار تا باست بذارم نگاه کنی بعد نشونم داد. یه مرده تو ماشین شلوارشو در میاره و زنه براش داره میخوره من رفته بودم تو عمق فیلمه و هیجان داشتم به آخرش برسه.بهم گفت با حاله آره هیچی نگفتم احساس کردم اونم همینطور توی تاپم رو نگاه میکنه.من که حال خودمو نداشتم یه نیروی بهم میگفت که ادامه بدم.شل شده بودم. گفت عجب سینه هایی داره و هی دست به کیرش میزد از کنار چشم به شلوارش نگاه کردم معلوم بود که راست کرده باز گفت ببین چه حالی میکنن خوشبحالشون مرده چه کیری داره با حرفاش و مالیدن کیرش منم کنترل خودمو از دست میدادم و احساس کردم که یه چیزی ازم زد بیرون ترسیدم که مبادا پریود شده باشم آخه چهار روز پیش پاک شده بودم بلند شدم رفتم دستشویی شرتم رو کشیدم پایین دستمو وسط کسم کشیدم دیدم نه شهوتم اومده و برگشتم روی مبل نشستم بابک باز اومد سراغم و ادامه فیلم رو برام بذاره که گفتم خسته شدم گفت مگه کاری کردی که خسته شدی و موبایلو گرفت جلوی چشمام و گفت بگیرش.من هم باز خیره به فیلم شدم راست میگفت کیره مرده بزرگ بود و زنه هم سینه ها و اندام قشنگی داشت گفتم حسین نیاد بهم گفت حالا حالاها نمیاد و مشغول دیدن فیلم شدم .داشتم نگاه میکردم که دیدم بابک بدون مقدمه از بالای یقم دستشو گذاشت رو سینه هام وگرفتشون من سوتین نبسته بودم و یک باره یه حال عجیبی تنم رو گرفت گفت شیما جان سینه های تو کجا اون کجا نمدونستم تواون لحظه باید چی بگه و بابک میمالید زبونم بند اومده بود فقط با خجالت گفتم میشه دستتون رو در بیارید یقم گشاد میشه.بهم گفت سینه های سفتی داری شیما.

گفتم یکی میاد تو زشته گفت کسی نمیاد.همینطور با سینه هام بازی میکرد ولی وجدانی حال میداد.بعد دستشو از یقم بیرون کشد و جلوی تاپمو یواش یواش داد بالا و سینه هام یکی یکی اوفتادن بیرون و اونم با حرس زیاد شروع کرد به لیسیدن و گاز گرفتن که بهش میگفتم نکن یواشتر اخ گاز نگیر دردم میاد و از این حرفها بعد از خوردن سینه هام بلند شد گفتم که خسته شده و دیگه انجام نمیده ولی نشست کنارم رونمو گرفت انداخت روی رون خودش و من عملا پاهام باز شده بودن با این کارش داشتم دیونه میشدم بعد دامنم رو داد بالا و نگاهی به وسط پام انداخت من اونروز یه شرت مشکی پام بود.دستش رو کشید روی کسم یه حال عجیبی داشت خوب بود برای من که تا بحال تجربه نکردم خوب بود.از روی شرت با کسم بازی میکرد و من بی اختیار نفسام تند تر میشد و داشتم لذت میبردم که یه باره فیلمه تموم شد بهش گوشی رو دادم و خودمو جمعو جور کردم و دامنو کشیدم سر جاش و تاپمم پوشیدم گفتم ببین چکارم کردی بهم گفت بیا اینو ببین و یه فیلمه دیگه نشونم داد و گوشی رو داد دستم منم گوشی رو ازش گرفتم و شروع کردم به نگاه کردن.رفت پایین مبل بین پاهام نشست دستش وگذاشت روی رونم و پاهامو از هم باز کرد من هم چهار روزی میشد که از پریود پاک شده بودم و تا دست بهم میزد از حال میرفتم بهم گفت یه فیلم گذاشتم که حالا حالاها تموم نشه و پاهای منو از هم باز کرد از روی شرتم به کسم زبون میزد و گرمای نفسهاش روی کسم مینشست برام باحال و شهوت آور بود زبونم بند اومده بود و نمیتونستم کاری بکنم همش احساس میکردم که من جای اون زنه توی فیلم هستم و حال میکردم لبه شرتمو کشید کنار و گفت وای ی ی عجت کس خوشکلی باورم نمیشه که همش مال خودته. و شروع کرد به لیسیدن من اولش چندشم شد ولی بعد کم کم به حال کردن تبدیل شد.لبه های کسم رو باز کرد و داخلش رو زبون زد زبونش که به خروسکم برخورد میکرد مثل اینکه توی ابرا میرفتم بی اختیار احساس کردم که شهوتم ازم خارج شد و بابک خوردش بابک خیلی حال کرد از اینکه خوردش بعد بلند شد کیرشو از شلوارش بیرون کشید ومن با تعجب نگاه کردم گفت بزرگه ببخشید دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم باز اومد بین پاهام.دیگه توی اون لحظه بدم نمی اومد که باهاش سکس کنم برای اینکه شهوت همه وجودمو تسخیر کرده بود کیرشو بین پاهام حس میکردم.کیر نسبتا بزرگی بود و تا به کسم برخورد میکرد زیر دلم یکباره خالی میشد نفسهام بلندتر شد و میگفت حال میکنی خوبه و هی کیرشو به کسم میکشید.سر کیرشو با آب کسم خیس کرد و لای خط کسم میکشید.خودشم خیلی حال میکرد.یکباره کیرشو گذاشت در سوراخ کسم و یکم فشار داد من هم میدونستم ممکنه که پردمو پاره کنه ترسیدم خودمو جمع کردم گفتم چکار میکنی مواظب باش گفت مواظبم نترس و ادامه داد ومن غرق در نگاه فیلم شدم ودیگه به خودم فکر نمیکردم. اونم هی فشار میداد و هی میگفت آخ جون احساس کردم که داره میره تو تا اومدم بگم حواست باشه یه باره تمام تنم سوخت و احساس سوزش میکردم اونم کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم و شروع کرد تکون خوردن با صدای اخ اخ گفتن من از روم بلند شد تا بلند شد دیدم سر کیرش خونیه و تازه فهمیدم که پردمو پاره کرده گفتم ببین چه کار کردی اونم ترسیده بود کسم خونی شده بود و من خیلی ترسیده بودم و کار از کار گذشته بود خودشم تا این حالت رو دید دستپاچه شد و گفت که کار از کار گذشته و دیگه نمیشه کاریش کرد و دوباره کردش تو کسم منو از مبل کشید جلو و پاهامو داد بالا موبایلو از دستم گرفت و گفت زندشو ببین من خجالت میکشیدم و گفتم زود باش تمومش کن تا کسی نیومده اونم شروع کرد تند و تند به کردن من.اولین تجربه سکس من بهم خیلی حال داد ولی به قیمت از دست دادن پردم.بهم گفت از عقب بزنم گفتم از پشت گفت آره از کونت گفتم نه دیگه گفت نمیشه آخه کمر من باریک و کون نسبتا بزرگی دارم زود کیرشو از کسم کشید بیرون و با یک تف کیرشو رسوند در کونم دلحوره داشتم برای اینکه از دوستانم شنیده بودم که درد داره.من هم در انتظار درد کشیدن که یباره احساس کردم که از درد سرم داره کیچ میره بی اختیار دادی زدم و گفتم ای از درد بخودم میپیچیدم مگه ول کن بود اونقدر منو از عقب کرد که درد کونم بهتر شد و فقط داخل و خارج شدن کیرش رو احساس میکردم که یه باره احساس کردم که سرعت کارش بیشتر شد و کیرشو تا آخر تو کونم میکنه و با یه فشار بیحرکت وایساد و فهمیدم که کارش تموم شده و ارضا شده.من خسته اونم همینطور روی من دارز کشید و من نمیدونستم توی اون لحظه چکار کنم که یه باره از روم بلند شد و شرتم رو از پام کشید بیرون و شروع کرد به خوردن از کسم خیلی حشری بود بعد شروع کرد به ور رفتن با خروسک کسم بعد از مدتی احساس کردم که یه جوراییم میشه و بی اختیار دستم رو بردم روی سینه هام و فشارشون میدادم که دیدم بابک تاپم رو در اورد و با سینه هام بازی میکرد و هر از گاهی میخودشون.تا اینکه حالت عجیب ولی خیلی باحال رو درون احساس کردم یکباره تنم لرزید و بیحرکت شدم اره آره آبم اومده بود.خیلی حال داد .بابک بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباساش منم لباسامو مرتب کردم ونشستم پای تلوزیون.همش به کاری که با شوهر خواهرم که کردم فکر میکردم اونم بی تفاوت بلند شد و رفت.دیگه کار من این شده بود که با بابک در هفته سکس داشته باشم.


سكس پارسا

سلام . من پارسا 21 سالمه و این داستان اولین سکس من و مسلما بهترینش محسوب میشه .ترانه (دختر خالم) یه دختر 18ساله واقعا زیبا با قد متوسط و اندام زیباست که هر پسری آرزوی همخوابی با اونو داره .من واسه کردنش خیلی زحمت کشیدم داستان از اینجا شروع میشه که ترانه منو با یکی از دوست دخترم تو خیابون میبینه و همونطو که میدونید دخترا خیلی کنجکاوند ترانه هم همینطور تا همدیگرو میدیدیم به یه نحوی بحث رو به رابطه های من میکشوند مثلا میپرسید چند تا دوست دختر دارم و اسماشون چیه و…. منم واسه این که کم نیارم آمار الکی میدادم تا ی روز که دوباره همدیگرو خونه ما ملاقات کردیم  بسرم زد که ی جوری بحثو به سکس بکشونم تا سلام و احوالپرسیشو کرد پرسید:از دوست دخترات چه خبر؟الکی خودمو به عصبانیت زدمو گفتم میشه دربارش صحبت نکنی؟ پرسید چرا ؟ گفتم هیچی بیخیال و رفتم تو اتاقم اومد تواتاق جفتم رو تخت نشست و گفت اگه کسی و برای درد و دل میخوای من هستم گفتمش اخه موضوع خیلی شخصیه اونم گفت به من اعتماد نداری؟تااینو گفت دلمو زدم به دریا و گفتم به لیلا(دوست دخترم)
پیشنهاد سکس دادم اونم رد کرده .تا اینو گفتم از خجالت سرخ شد گفتم نباید میگفتم تو جنبشو نداری گفت نبخدا فقط انتظار این حرفو نداشتم خوب ادامه بده .گفتم هیچی دیگه باهاش بهم زدم گفت فقط واسه این که باهات سکس نکرد باهاش تموم کردی گفتم اخه منم نیاز دارم گفت خوب نیازتو با یکی دیگه رفع کن گفتم مثلا کی گفت مند چه میدونم با عمم اینو که گفت زدیم زیر خنده و من خودمو بهش نزدیکتر کردم و دستم انداختم دور گردنش به شوخی گفت زود پسر خاله شدیاااااا حشریتو از تو چشمای هردومون میشد خوند تا کار داشت به جاهای باریک میکشید مامانم در اتاقو باز کرد و گفت که بریم شام بخوریم سر سفره ی لقمه هم نخوردم همش تو فکر ی راه بودم که شب چطوری سیخو بزنم .از سفره که بلند شدیم من تو حال بابام اینا تو اتاق خواب و ترانه هم تو اتاق خواب  من خوابیده بود داشتم ماهواره نگاه میکردم ترانه اومد بره اب بخوره که بهم گفت:تو هنوز بیداری گفتم اره خوابم نماد گفت حوصله داری بحثمونو ادامه بدیم گفتم خیلی معمولی گفتم اره( البته تو کنم عروسی بود) رفتیم تو اتاق خلاصش کنم نیمه دراز جفت هم بودیم بهش گفتم میتونم ی سوال شخصی بپرسم گفت باشه دل ب دریا زدمو پرسیدم تا حالا سکس داشتی ؟گفت برو بابا دیوونه مگه خرابم. گفتم واقعا یعنی نیازی احساس نکردی اونم بی خجالت گفت همه نیاز دارن ولی موقعییت فرق میکنه گفتم الان موقعییتش هست با من سکس کنی؟ تا گفتم بلند شد که بره گفتمش تو ام ردم میکنی گفت تو الان حشری هستی نمیفهمی چی داری میگی گفتم چرا خوب هم میفهمم من بهت اعتماد کردم ولی تو نمیکنی گفت بحث اعتماد نیست من تا حالا از این کارا نکردم گفتم امتحان کن ضرر ک نداره گفت اصلا دستشو گرفتم نشوندمش رو پام دیگه هیچی نگفت اروم خودمو میمالوندم به پشتش بخاطر شلوار نازکی که پوشیده بود خیلی راحت کونشو احساس میکردم اروم اوردمش روی تختو بدون مقدمه شلوارشو  و شرتشو در اوردمو دو سه بار از ته دلم انگشتش کردم و با سوراخ کونش ور میرفتم لمبر های کو به قدری داغ بود که گرماش قابل لمس بود سوراخ کونش که از پر قو سفید تر بود مثل نبض داشت میزد حقا که زندگی لای پاهاش در جریان بود دستم به صورت افقی لای کسش بردم میمالوندمش خیس خیس بود دیگه نا نداشت صحبت کنه اروم گفت:تو لباستو در نماری در عرض چند ثانیه لخت شدمو کیرمو وست قمبل هاش گذشتم کیرمم نامردی نکرد سریعا خودشو به سوراخ ورودی رسوند .به راحتی میشدانبساط انقباض سوراخ کونشو حس کرد سر کیرم که شعله ور شده بود رو به سوراخ کون سپیدش که میمالودم زمان از حرکت مییستاد و دود از کنده بلند میشد .با صدای حشریت گفتم ترررانه میشه از کون بکنمت؟؟؟ی دفعه بلند شد و گفت نه تا همینجا هم زیادی پیش رفتیم دیگه بسه ممکنه بابات اینا بیدار شن گفتم تو که امشب بهترین کارو در حقم انجام دادی بیا و کاملش کن دوباره حشر چشاشو پر کرد و گفت آخه شنیدم خیلی درد داره گفتم شنیدن کی بود مانند اگه درد داشت ادامه نده دوباره برگشت تو تخت و بپشت خوابوندمشو لای پاشو باز کردمو کرمو از کشو در اوردم بسوراخ کونشو انگتم کرم مالوندمو اروم اروم انگشت پترس رو در سوراخ فرو کردم کم کم تا انتها فرو رفت انگار انگشتم وارد ی جهان دیگه شده بود که هوای بیرون اومدن نداشت کیرمم که داشت از فشار زیاد تختو سوراخ میکرد انگشتمو در اوردمو سر کیرم رو پر از کرم کردم و مالوندم ی بالشت گذاشتم زیر دلشو ی تف به درب ورودی کردم اولش اروم کیرمو به دور سوراخ مالوندمو بعد ی کمشو تو کردم که ترانه در حال چنگ زدن تخت بود و التماس کردن به من ولی از اونجا که من کیرم از پل گذشته بود اعتنایی نکردم بعد از ی دقیقه بیحرکت بودن کیرم جای خودشو باز کرده بود و دیگه خبری از غر غر های ترانه نبود حالا دیگه وقت پمپاژ بود به قدری تند تند کیرمو بیرون داخل میکردم که صدای شالاپ شولوپ فضای اتاقو پر کرده بود اخ و اوخ های اروم و با دلهره ترانه دلیل بر ان شد که من شریان مایه حیاتو درون کون جر خوردش حس کنم (دوستان در تمام مدت سکس پیرنشو در نیاوردم چون من علاقه ای به سینه دختر ندارم که بعدا خودشم از این موضوع که چرا اون شب سینشو نخوردم شکایت داشت )با نظراتون امیدوارم کنید

سحر جون

خوب معمولا اینجا کسی داستان میگه اول ازخودش میگه. من سحر هستم 23 سالمه و تو یکی از برج های بالا شهرتهران زندگی میکنم. قدم 177 و وزنمم 66 کیلو. موها و چشم و ابرو مشکی.از اونجایی که باشگاه میرم هیکلم فوق العاده سکسیه.کون درشتو کمر باریک و سینه های درشت.

من دختر فوق العاده ای هستم و همیشه لباس های شیک و مد روز تنم میکنم اکثر لباسهام آب از دهن پسرا راه میندازه چون خیلی سکسی تر نشونم میده. یکی از کسایی که خیلی تو کفم بود پسر سرایدارمون بود. یه پسر ورزش کار که خوش تیپم بود. ولی من اصلا تحویلش نمیگرفتم چون من از یه خانواده خیلی پولدار بودم و این موضوع اونو خیلی ناراحت کرده بود و باعث شده بود برام اون نقشه رو بکشه.
یه روز که از خرید برگشته بودم و داشتم ماشینمو پارک میکردم دیدم که امید (امید اسمش بود) وایساده تو پارکینگ و داره با موبایلش حرف میزنه. اهمیتی ندادم و در ماشین و بستم و رفتم سمت آسانسور. اون هم پشت سرم اومد و پشت من وایساد تا آسانسور بیاد پایین.از پشت سلام کرد. جوابشو ندادم و در آسانسورو باز کردم و اونم پشت سرم اومد تو.طبقه 8 رو زدم اما اون هیچ دکمه ای رو نزد.تعجب کردم .داشت با موبایلش ور میرفت .طبقه 4 که رد شد آسانسور ایستاد! ترسیدم. گفتم : چی شد؟ گفت: نمیدونم. برق وصل بود اما دکمه ها کار نمیکرد. گفتم: یه زنگ بزن بابات بره ببینه چی شده. اونم یه نگاه به گوشیش کرد و گفت : اینجا آنتن نمیده.راست می گفت مال منم آنتن نمیداد. گفتم : پس چیکار کنیم؟ اه لعنت به این شانس. گفت: به من که بد نمیگزره. باتعجب نگاش کردم. گفت: توکه هیچوقت مارو تحویل نمیگیری لااقل اینجا مجبوری پیشم باشی. بلند گفتم: احـــــمق! و برگشتم و پشتمو کردم بهش که دیگه نبینمش اما جلوم آیینه بود و از تو آیینه میدیدمش که یه لحظه از چیزیکه دیدم قلبم وایساد. امید داشت از روشلوار کیرشو میمالید.چیزی که من از رو شلوار دیدم خیلی بزرگ بود. چشمامو بستم. حس کردم داره بهم نزدیک میشه. نفسم تند شده بود. اگه جیغ میزدم صدام به جایی نمیرسد.
هیچ کاری نمیتونستم بکنم. چشامو باز کردم.شلوارشو کشیده بود پایین و کیرشو گرفته بود دستش. چی میدیدم؟ خیلی کلفت بود. ازپشت چسبید بهم.گفتم: برو کنار احمق. گفت: کجا تازه گیرت آوردم. گفتم: اگه به بابام بگم پدرتو در میاره. گفت: برام مهم نیست فقط میخوام بکنمت.دکمه های مانتومو که تنگ و تا زیر باسنم بود باز کرد و به زور از تنم در آورد.زیرش فقط یه تاپ پوشیده بودم بدون سوتین. سینه هامو گرفت و محکم فشار میداد. از درد جیغ زدم و برگشتم زدم زیر گوشش.اونم عصبانی شد و تاپمو به زور در آورد و دوباره برم گردوند و شلوارمو که کشی بود سریع کشید پایین و محکم زد رو باسنم که جیغم رفت هوا. گفتم امید جون مادرت نکن.خیلی آشغالی. بی اهمیت 2 تا دیگه زد رو باسنم و نا خودآگاه کونمو قمبل کردم براش. یه تف کرد رو سوراخ کونم و کیرشو گذاشت رو سوراخم. پامو بستم و خودم و سفت کردم که کیرش نره تو اما با فشاری که اون آورد سر کیرش رفت تو. دستامو گذاشتم رو آیینه آسانسور که نیفتم و این کارم باعث شد کاملا کونم قنبل شه براش و اونم کیرشو تا ته کرد تو کونم. ناله میکردم که شروع کرد به تلمبه زدن و تو آیینه میدیم که چطور کونمو گرفته تو دستاشو داره به تلمبه زدنش تو کونم نگاه میکنه. موهامو گرفت و محکم ضربه میزد که دیگه کونم باز باز شده بود و داشتم حال میکردم. یه دستمو بردم پایین و شروع کردم کسمو مالیدن. اون تلمبه میزد و منم کسم میمالیدم. حس کردم دارم ارضا میشم که گفتم : تندتر بزن و اونم تند ترش کرد و ارضا شدم. از کردنم خسته نمیشد انگار. کیرشو در میاورد و دوباره میکرد تو که باعث میشد کونم بگوزه و صدا بده که یه دفه آبش اومد و ریخت رو کونم. من که بلا فاصله نشستم زمین و سوراخ کونم که داشت جر میخوردو شروع کردم به مالیدن. اونم کیرشو کرد تو شلوارشو محکم دو تا مشت زد به دیوار آسانسور. آسانسور به کار افتاد و رفت بالا.تازه فهمیدم یه نفر باهاش هماهنگه و آسانسورو از کار انداخته بوده.دکمه آسانسورو زد و طبقه 8 ایستاد. امید گفت بازم میام سراغت و رفت.منم لباسامو با همون آب کیر رو کمرم پوشیدم و رفتم خونه اما از این ماجرا بدم نیومده بود . . .

سكس با دوتا دختر افغاني مامان

اول از همه سلام به اقا یسرای گل و دختر خانمای جیگر این سایت با حال داستانی که میخام برا تون تعریف کنم مربوط به خودمه که 8 سال قبل برام رخ داده حدود8 سال قبل وقتی هوای کنکور به سرم زده بود از یه طرف باباهه کلید کرده بود برو یه کا ر جورکن وخرج خودت رو در بیار ماهم که کم آورده بودیم قبول کردیم خلاصه 8 ماه مونده بود تاکنکور فرصت بدی نبود هم فال بود هم تماشا هم خر حمالی از فردای اون روز به توصیه یکی از رفقا رفتیم کاشان یه خونه مجردی جور کردیم ومستقر شدیم وچسبیدیم به کار نقاشی ساختمان . تو یه ساختمان نو ساز مشغول بودیم که ماهان دوستم گفت اون دختر افغانیارو ببین گفتم خوب گفت بازن البته خودم متوجه شده بودمچون الحق خیلی میخاریدن
یه روز از زور خستگی ناهارو خورده نخورده خوابیده بودم که توی خواب وبیداری صدای اوف اوف و درکش درکش روشنیدم به خودم اومدم دنبال صداروگرفتم تادم در زیرزمین یهو یکی از دختر افغانیا رو دیدم که مثلا مواظب من بود ولی حواسش به صحنه داخل زیر زمین بود آروم نزدیک شدم و از عقب در دهنشو گرفتم تاجیغ نزنه خداییش خیلی ترسیده بود منهم برای اینکه آروم باشه خیلی نرم بوسش کردم بعدگفتم چه خبره گفت خواهرم با دوستت اونجان گفتم همینجا باش ومواظب باش کسی نیاد آروم رفتم تو زیر زمین دیدم آقا ماهان ظاهرا کیرش تو کون دختره نمیره با دسته قلم رنگکاری داره اونو گشاد میکنه طفلک دختره هم اون زیر گریه میکنه آروم دست ماهانو گرفتم انگار اونو برق گرفت انگشتمو به نشانه سکوت رو بینی گذاشتم گفتم اونو کشتی صبرکن حداقل اماده بشه آروم بلندش کردم صورتش ازگریه خیس بود بوسیدمش وجدانا خیلی خوشگل بود یه خورده دلداریش دادم ویه نگاه چب به ماهان کردم اروم شروع کردم به بوسیدن آروم آروم خودشو شل کرد منم از لبای قشنگش خوردم لامصب مگه ادم سیر میشه خلاصه لباسامو در آوردم بعد ازسینه هاش خوردم عجب خلقتی بود کوچیک ولی مثل سنگ سفت بودومثل برف سفیددیگه گریه جاشو باناله های شهوتناک عوض کرده بودمنم حشری 69 شدم روش و ازکسش خوردم چه کسی بود گرد.قلمبه .سفیدوبی مو اون هم شروع کرد به ساک زد ن کیرم اونقدر ادامه دادم تاشروع کرد به التماس که بکنمش اشاره ای به ماهان کردم یعنی جوابشو بده ماهان هم روی زمین درازکشیددختره هم که اسمش عادله بود رفت روکیر ماهان نشست منهم از فرصت سوء استفاده کردم رفتم از تو ساکم کرم آوردم ویه قلمبه درکونش مالیدم بعد با انگشتم با سوراخ کونش بازی کردم تاعضلات کونش خوب شل شدبعد کیرمو تو کرم فرو کردم تا خوب چرب بشه اونوقت گذاشتم در کونش سانت به سانت فرو کردم تاخوب جاباز کرد اونوقت شروع کردم به تلمبه زدن چه حالی داشت عادله هم داشت از دو طرف حال میکرد تا اینکه دیدم داره میلرزه فهمیدم ارضا شده ماهان هم آبش اومد وسریع کشید بیرون حالا من بودم و کون عادله هرچی میزدم مگه میومد بعداز 5 دقیق تقلا آب منم اومدو همشو ریختم تو کون عادله...
خلاصه راضی وخوشحال اومدیم بیرون ولی انگار یه نفر ناراضی بود اونم عاقله خواهر عادله بود که این همه سکس رو دیده بود تازه من اول کار اونو ترسونده بودم یه کم ناراحت شدم رفتم گفتم ناراحتی من من کرد گفت نه گفتم منکه میدونم توبی نصیب موندی ناراحتی اروم گفت آره گفتم میخام باتو دوست بشم یه کم خودشو جابه جا کرد گفت یعنی میخای منو بکنی گفتم مگه دوستی به کردنه گفت نه گفتم غصه نخور به اونشم میرسیم خلاصه اونا رفتن ومن با ماهان مشغول کارشدیم فردای اون روز ازخونه ماهان زنگ زدن مادر ماهان مریضه اونم ازیه طرف نگران کار بود ازیه طرف نگران مادرش خلاصه گفتم کارا سه روز دیگه تموم میشه که منم از پسش برمیام اونم خوشحال شد وساکش روبست ورفت ومنو بایه خونه مجردی خالی ویه دوست دختر افغانی خوشگل تنها گذاشت
خلاصه رفتم کار سه روزه را یه روزه انجام دادم از طرفی هوای کوچه رو داشتم که اگه اومد یه ندا بش بدم ولی نیومد دم غروب زنگ زدم به صاحبکار که بیاد خونه رو تحویل بگیره بعد رفتم رو پشت بام یه دید تو حیاط عاقله انداختم دیدم بایه تاپ ابی نشسته لب حوض داره ظرف میشوره یه سنگ کوچولو انداختم توحیاط خیلی تیز بود سریع گرفت بالا رو نگاه کرد بعد عین فشنگ اومد بالا جریانو براش گفتم وشماره تلفن وآدرس خونه رودادم ورفتم پایین ده دقیقه بعد صاحبکار اومد تسویه حساب کرد ومن رفتم خونه ساعت 7 زنگ زد گفت تو باجه سر کوچه وایسادم گفتم منتظرم اومد درخونه سریع درو باز کردم اومد تو نشست روی صندلی منم یه صندلی آوردم نشستم کنارش گفتم شب خانواده نگران نشن گفت نه بابام که توی جنگ داخلی از بین رفته مادرم هم فلجه کاری به کار ما نداره یه دادش بزرگ دارم که بار از اونور ممرز میاره ومیبره هرسفرشم یه هفته طول میکشه عادله هم میدونه کجام شایدم خودش اومد گفتم از اون روز راضی بود گفت آره خیلی حال کرده ولی بهمن حسودی میکنه چند بارم بامن دعوا کرده میگه من حال دادم باتو رفیق شده گفتم عیب نداره تا ماهان بیاددوهفته طول میکشه اون همبیاد اگه اجازه بدی بااون هم دوست میشم ..خلاصه یکساعتی من باب آشنایی باهم حرف میزدیم دیدم فایده نداره باید یه نفر صحبتو به سکس بکشونه گفتم عزیزم تاحالا باکسی سکس داشتی گفت آره گفتم سالمی گفت نه گفتم چطور گفت توی کوچه ما یه پسره بود که خیلی از افغانیا بیزار بود یه روز از مدرسه میومدم خونه منو کشوند تو خونشون و به من تجاوز کرد ولی از اون موقع سکس نداشتم ولی خیلی دلم میخواست دو باره سکس داشته باشم گفتم مگه میشه گفت عادله زرنگتر از منه باهزار دوز و کلک مال خودش میکنه سامان هم اول مال من بود الان هم که اومدم رفته بود نون بگیره آخه تورا هم مال خودش میدونه اونوقت سامان ناشی رو به من حواله کرده گفتم میخوای فقط مال تو باشم گفت نه ولی منوقال نذار گفتم باشه عزیزم گفت اینجا راحت نیستم اتاق خواب رو نشونش دادم رفت دم در گفت چند لحظه نیا تو گفتم باشه چند دقیقه بعد گفت بیا تو منهم عین فشنگ رفتم تو خدای من چی می دیدم جن بود پری بود نمیدونم ولی هرچی بگم کم گفتم جلوی من یه دختر وایساده ابرو کمون چشم بادومی عسلی چی بگم دیگه چیزی نفهمیدم همونقدر فهمیدم که توی بغلش دارم ازلباش میخورم چه لبایی انگار دوتا پر پرتقال رو همگذاشتن خوشمزه خلاصه آروم رفتم رو گردنش وشروع کردم گردنشو لیسیدن یواش یواش صدای نالش داشت بلند میشد منمدیگه حشری شده بودم آروم دستمو کردم توشرتش کوسش خیس خیس بود یه دست دیگمو گذاشتم روی پستونای خوش حالتش که داشت دیوونم میکرد دیگه دست خودم نبود عین خمیر نون هی ورز میدادم دیگه طاقت نیاوردم رفتم پایین تا اونجا که جا داشت کوسشو تو دهنم کردم چه بهشتی بود اونم ناله هاش شده بود فریاد دیدم ازتوکوسش آب میاد دیگه فرصتو از دست ندادم رئوف کوچیکه روآماده کردمو آروم کردم توش چه کوسی بود انگار لای پاشو پرگار گذاشتن یه دایره خوشگل کشیدن گرد گرد چقدرم تنگ با اینکه اماده بود ولی انگار عضلات کوسش نمی خواست شل بشه عاقله ناله میکرد منم سرعتمو بیشتر کردم دیگه طاقت نیاورد دادزد بیرون بیار مردم گفتم کارم تموم نشده گفت بکن تو کونم گفتم باشه برگشت کونشو دادبالا چه کپلایی داشت سر کیرمو باتف خیس کردم یه تف هم روی سوراخ کونش انداختم و آروم سانت به سانت کردم تو کونش عاقله یه آه کشید کفتم اگه درد داره نکنم(البته تعارف بود) گفت نه داره خوشم میاد منم سرعتمو بیشتر کردم یهو همه بدنم عرق کرد وهمونجا روش خوابیدم یکربع تو همون حال موندیم بعد بلند شدیم دونفری رفتیم حموم البته حمومای کاشان جا داره حموم خونه ما هم یه فضای 3x2.5متری که چهار پنج نفر آدم توش میشه حموم کنن خلاصه بمال بمال یه حال اساسی هم تو حموم کردیم بعد اومدیم بیرون لباسامونو پوشیدیم منم رفتم آشپزخونه دوتا چایی دپش ریختم مشغول خوردن بودیم که در زدن عاقله یکم ترسید گفتم نترس از تو پنجره نگاه کن اگه سرمو خاروندم خودتو قایم کن رفتم درو باز کردم دیدم عادله دم دره اومد تو حیاط گفت عاقله اینجاست گفتم آره گفت حالا دیگه تک میپرید بوسیدمش گفتم عزیزم تک پریدن نداره یه شب مال توام یه شب مال خواهرت بابا اینقدر طمع نکن خندیدو گفت باشه توبرام عزیزی اونروز اگه تو نرسیده بودی الان تو بیمارستان کونمو بخیه می کردن گفتم بریم تو گفت نه مادرم تنهاست یکی باید پیشش باشه فردا میام باشه گفتم باشه گفتم بذار عاقله رو صدا کنم گفت نمیخاد اون امشب مال توئه بوسیدمش خندید منم رفتم تا شبو پیش عاقله عزیزم بگذرونم .. حدود 6سال بهترین ایام زندگیمو با عاقله وعادله گذروندم دانشگاه هم تو کاشان قبول شدم ولی افسوس دوستی یک حادثه وجدایی یک قانون برادران USAافغانستانو از جنگ رها کردند دو سال پیش عزیزانم بار سفر بستند وعازم دیارشان شدند عادله الان یه بچه داره وعاقله نامزد آخرین تماس من یه ماه پیش با عاقله بود زنگ زد وازمن اجازه ازدواج وخداحافظی گرفت از اون موقع دیگه سکس نداشتم